اتـاق آبـی


امشب شب اربعينه.

خيلي وقت پيش بود. اون موقع، ماه محرم تو فصلهاي سرد سال بود. بعد از اون بود كه يواش يواش به تابستون رسيد و حالا هم كه بهاره. چقدر اون وقتها، خوردن حليم داغ توي اون سوز و سرما مي‌چسبيد.

يادم مياد كه هميشه براي رسيدن شب اربعين روز شماري مي‌كرديم، كه زودتر سر برسه و ما همه خونه دايي مامانم جمع بشيم. اون وقتها فكر مي‌كردم كه شب اربعين، شب خوبيه. نه تنها من، بلكه همه بچه‌هاي هم سن و سال من كه البته كم هم نبوديم. چون كارمون فقط اين بود كه دور هم جمع بشيم و بازي كنيم. اون هم چه بازيهايي ... اسم و فاميل، يك قل و دو قل، گل يا پوچ، نمكدون و ... و ... كه الان براي بچه‌هاي اين دور و زمونه هيچ كدوم از اونها معني و مفهوم نداره. چون، همه چيز براشون فقط بازيهاي كامپيوتريه و بس. چقدر دلم مي‌سوزه كه اين بازيهاي قديمي و سنتي دوست‌داشتني داره فراموش مي شه. آره ... ما كه تعدادمون كم هم نبود، فقط بازي مي كرديم. آخر شب هم كه مي شد، وقت تعريف كردن داستان بود. از همه رقم، از جن و پري و آل گرفته تا داستانهاي واقعي كه ممكن بود اخيرا خونده باشيم. خونه دايي مامانم يك خونه قديمي بود كه دو تا حياط داشت و به قولي اندروني و بيروني بود. توي حياط پشتي يك حوض قديمي بزرگ آبي رنگ بود كه من هميشه با ديدن اون احساساتي مي‌شدم. يه فواره و چند ماهي ريز و درشت كه قسمتشون از زندگي همون حوض بود و بس. چيزي كه من هميشه شاهدش بودم اين بود كه شب هاي اربعين هر سال، مردهاي فاميل و پسر‌ هاي جوون، از صبح روز قبل از اربعين سخت در تلاش بودند. چند ديگ بزرگ حليم بار مي‌گذاشتند و نوبتي سراغش مي‌رفتند و اون رو هم مي‌زدند تا ته نگيره و آروم آروم بپزه. گوشت‌ها رو آماده مي‌كردند و خيلي كارهاي ديگه كه من اون موقع چيزي از اونها سر در نمي‌آوردم. زن ها هم داخل خونه مقدمات شام رو فراهم مي‌كردند و دايم از بچه‌ها شاكي بودند، چون دور و بر اونها مي پلكيدند و مزاحمشون بودند.

ما بچه‌ها، كافي بود دور هم جمع بشيم. صداي خنده ما بود كه بلند مي شد. و البته بزرگترها هم حاضر بودند سرو صداي ما رو تحمل كنند، ولي ما توي دست و بالشون وول نخوريم. مردها با هم شوخي مي‌كردند. از اون شوخي‌ها كه كوچيكترها فكر مي‌كنند، ... چرا دوست‌هاي بابا دارند اذيتش مي‌كنند، اون وقت بود كه صداي گريه بچه كوچولو بلند مي‌شد و تازه بزرگترها متوجه مي‌شدند كه نبايد زياده روي مي كردند ... بعد از شام، بعد از اينكه يكي مي‌اومد و روضه مي‌خوند، بعد از اينكه تقريبا همه كارها تموم مي‌شد و ظرفهاي شام با كمك همه شسته مي شد، مردها و زنها اينقدر خسته مي شدند و اينقدر دير مي شد كه ديگه همه مي‌خواستند فرصتي پيدا كنند، تا قبل از اينكه سپيده دم فردا صبح برسه، بتونند كمي استراحت كنند. خيلي‌ها اون شب اونجا مي موندند و خيليهاي ديگه، خصوصا اونهايي كه نسبت خيلي نزديكي نداشتند و يا اينكه خونشون زياد دور نبود، به خونه‌هاشون بر مي‌گشتند تا فردا صبح، همون دم دمهاي اذان براي گرفتن حليم نذري برگردند.اما قبل از رفتن، نوبتي سراغ ديگ هاي بزرگ حليم مي‌رفتند و اون به اصطلاح گوشت كوب چوبي بزرگ رو توي دستهاشون مي‌گرفتند و حليم توي ديگ رو هم مي‌زدند. هر كسي حاجتي داشت كه گره اون كور شده بود، بيشتر حليم رو هم مي‌زد. شايد فكر مي‌كرد كه بر‌آورده شدن حاجتش به تعداد دورهاي اون گوشت‌كوب توي اون ديگ بزرگ بستگي داره. بعد در حالي كه قرار فردا صبح زود رو مي‌گذاشتند راهي خونه هاشون مي‌شدند.

صبح فردا، خصوصا شب‌هاي زمستون، وقتي بيدار مي‌شي و مي بيني كه زمين از برف سنگين ديشب سفيد شده، و بوي حليم داغ از اون طرف خونه بيني رو نوازش مي‌ده، ديگه نمي توني همونطور توي رختخوابت بموني. مي بيني كه همه اعضاي خونه بيدارند و حليم داغ توي سفره انتظار تو رو مي‌كشه. آسمون هنوز كاملا روشن نشده و به اصطلاح گرگ و ميشه. همونطور كه داري به خاطرات ديشبت فكر مي كني، آروم آروم، اون حليم نذري لذيذ رو فرو مي دي و ...

همه چيز با گذشت زمان در حال تغييره. با اينكه الان هم اون حليم نذري سر جاشه، با اينكه اون آدمها هنوز هم شب هاي اربعين دور هم جمع مي شوند، با اينكه اون كارها داره دوباره تكرار مي‌شه ... ولي هيچ چيز رنگ و بوي گذشته رو نداره. ديگه هيچ چيز مثل اون روزها دلپذير نيست. شايد بخاطر اين باشه كه از اون خونه قديمي خبري نيست. شايد به خاطر اين باشه كه فاميل بزرگتر شده و غريبه‌ها زياد شده‌اند ... بزرگترهاي فاميل پير شدند و بچه ها بزرگ و الان بچه‌هاي اون بچه ها هستند كه صداي خنده‌هاشون بلنده، شايد به خاطر اين باشه كه ديگه دل كسي اونقدر آسوده و بي‌خيال نيست، شايد به خاطر اين باشه كه الان فصل بهاره، شايد به خاطر اين باشه كه .... نمي دونم، فقط اين رو به وضوح احساس مي‌كنم كه ديگه هيچ چيز مثل اون موقع نيست ... شايد تنها چيزي كه فرقي نكرده حليم نذري دايي باشه.


نوشته شده در ۳ اردیبهشت ۱۳۸٢ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak