اتـاق آبـی

انگار که از يک خواب طولانی بيدار شدم. يک خواب پر از روياهای جور واجور، پر از اتفاقات ريز و درشت. درست همون حسی که بود، مثل قرار گرفتن در مسيری که هيچ راه برگشتی برای اون نيست. انگار همين ديروز بود و من به خواب رفتم و حالا که بعد از مدت‌ها بيدار شدم، همه چيز مثل قبل و تنها شبحی از گذشته که اصلاْ باور کردنی نيست. حضورم برای همه به همون اندازه‌ی خودم عادی و هميشگی است. عجب! «انگار همين ديروز بود که رها اينجا نشسته بود ...»

هر چيزی که فراموش شده بود، دوباره به خاطرم اومد. هر چيزی که بی‌ارزش شده بود دوباره مهم شد و هر چيزی که مهم شده بود، حالا پيش‌پا افتاده و بی‌ارزش. درسته،‌ همه چيز سر جای خودشه و اميدوارم که همينطور هم بمونه، جز زمانی که داره از دست می‌ره. دنيايی که برام تاريک شده بود، داره روشن می‌شه. الان که تو اتاق آبی خودم هستم می‌بينم که چه آسون فراموش کردم روزهايی که آسمون آبی اينجا هم تيره و تار بود. حالا دلم دوباره گرفته، اين‌بار از يک جنس ديگه.

نوشته شده در ۱٩ فروردین ۱۳۸٥ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak