اتـاق آبـی

مامان گفت: به نسرین سر زدی؟ باهاش تماس گرفتی؟
گفتم: نه هنوز، ولی باشه زنگ می‌زنم، یه خورده سرم شلوغه.
گفت: آره، حالش رو بپرس. می‌دونی آخه چیزه ... عموش رو که یادته، ... یه مدتی از روش می‌گذره، می‌دونی ... فوت کرد.
من (بهت زده): چرا؟ مگه مریض بود؟
مامان: نمی‌دونم، ولی شب که می‌خوابه فردا صبحش دیگه بیدار نمی‌شه.
من: عجب، دیگه چی؟ ببینم نکنه آدم‌های دیگه‌ای هم باشن؟
مامان: اهم ... خب، آره.
خواهر زاده‌ی ... هم چند وقت پیش. خیلی وقت بود که مریض بود. راحت شد.
همون موقع ها بود، مادر ...
دخترخاله‌ی  ...
شوهر خانم ...
همسایه ...
دکتر ...
...
من: ببینم باز هم هست؟ تو این مدت، آخه چند نفر؟ همه هم از نزدیکان و فامیل.

تقریباً یادم رفته بود که دنیا همیشه معمولاً موقع پاییز و زمستون این روی سکه رو بیشتر از هر وقت دیگه نشون می‌ده. همه می‌گفتن که کاش این سال هرچه سریعتر تموم بشه چون سال خیلی بدی بود. با خودم فکر می‌کردم که من چقدر دلم می‌خواست که پرونده‌ی سال 1384 سریعتر بسته بشه. دوباره همون فکرهای قدیمی و تصوراتی که داشتم به سراغم اومدند. حالا احساس می‌کردم که بعدازظهرهای دلگیر زمستون با این شرایط چقدر می‌تونست برای خانواده دلگیرتر باشه. آره یادم رفته بود. اوایل نه، اما بعدش تنها به فکر خودم بودم، دلتنگی‌های خودم برام مهمتر شده بود و تمومی نداشت. انتظاراتم بالاتر رفته بود، و وقت کشی رو تنها راه می‌دونستم. حالا سکون رو بیشتر احساس می‌کنم. زمان زیادی باقی نمونده، و ماييم و یک ضمیر به خواب رفته.

نوشته شده در ٢٥ فروردین ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak