اتـاق آبـی

روح من و روح شما يكي ست و ما با خداوند، يگانه‌ايم.

من به موعظه‌هاي روحم گوش سپرده‌ام ... روحم موعظه‌ام كرد و يادم داد كه مغضوبين شيطان را دوست بدارم و از آناني كه به ناسزا آلوده‌اند، نفرتي به دل نگيرم.

پيش از آنكه روحم موعظه‌ام كند، می‌پنداشتم كه عشق چيزي نيست، مگر ريسماني كه به دو ميخ بند است. اما اكنون عشق برايم هاله‌اي ست كه ابتدايش، انتهاي آن است و انتهايش، ابتداي آن.

عشق از يك نفر شروع می‌شود اما سرانجام همه چيز و همه كس را در آغوش می‌گيرد.

روحم به من ياد داد كه چگونه زيبايي پوست و صورت و رنگ را ادراك كنم و به من ياد داد كه چگونه با همدلي و مهر، به آنچه كه نادان، زشتی‌اش می‌خواند، نگاه كنم تا افسون و جاذبه‌ي حقيقي آن را ببينم.

پيش از آنكه روحم به من آموزش دهد، زيبايي را شعله‌اي لرزان بين دو ستون از دود می‌ديدم. حال كه دود را باد برده است، تنها شعله را می‌بينم.

روحم موعظه‌ام كرد و يادم داد كه چگونه به صداهايي گوش دهم كه زبان و حنجره و لب‌ها از ايجاد آن عاجزند.

پيش از آنكه روحم موعظه‌ام كند، تنها صداي همهمه و شيون را می‌شنيدم. اما اكنون به ساحت روشن سكوت وارد می‌شوم و آواز خوش خوانندگاني را می‌شنوم كه رازهاي آن ناشناخته را باز می‌گويند.

روحم اندرزم داد و گفت: «نه از ستايش ستايشگران شاد شو و نه از ملامتگران غمين باش».

پيش از آنكه روحم اندرزم دهد، در شايستگي كارم ترديد داشتم.

اكنون می‌دانم كه درختان در فصل بهار جامه‌ي شكوفه بر تن می‌كنند و بي آنكه در بند ستايشي باشند، در فصل تابستان ميوه می‌دهند؛ آنها در فصل پاييز، برگ‌هاشان را می‌ريزند و بي آنكه از سرزنشي بهراسند، در فصل زمستان عريان می‌شوند.

روحم به نجوا گفت: « فانوسي كه حمل می‌كني، از آن تو نيست و آوازي را كه می‌خواني، ساخته‌ي دل تو نيست، زيرا حتي اگر چراغ را حمل كني، تو خود چراغ نيستي».

روحم موعظه‌ام كرد و به من بسيار آموخت. روح شما نيز موعظه‌تان كرده و به شما بسيار آموخته است، زيرا من و شما را از يك حقيقت سرشته‌اند.

(جبران خليل جبران)

نوشته شده در ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak