اتـاق آبـی

مدتی قبل، درست قبل از سفرم، ايميلی گرفتم با مضمون زير که دوبار آن را خواندم، يک بار قبل و يک بار بعد از سفر و هر بار مفهوم تازه‌ای از آن و هر بار انرژی دوباره‌ای که تصور می‌کنم برای اين که خودم را شارژ نگه دارم، احتياج دارم هر روز يک بار آن را بخوانم:

در یک موزه‌ي معروف که با سنگ‌هاي مرمر کف‌پوش شده بود، مجسمه‌ی بسيار زيباي مرمريني به نمايش گذاشته شده بود که مردم از راه‌هاي دور و نزديک برای ديدنش به آن‌جا می‌آمدند و کسي نبود که با ديدن آن لب به تحسين باز نکند. شبی سنگ مرمري که کف پوش همان سالن بود با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"اين منصفانه نيست! چرا همه پا روي من می‌گذارند تا تو را تحسين کنند؟!
مگر يادت نيست که ما هر دو در يک معدن بوديم. مگر نه؟ اين عادلانه نيست! من خيلي شاکی‌ام!"

مجسمه لبخندي زد و به آرامی گفت: "يادت هست روزي که مجسمه ساز خواست روی تو کار کند، چقدر سرسختي و مقاومت کردي؟"

سنگ پاسخ داد: "بله، برای اين‌که ابزارش به من آسيب می‌رساند. گمان کردم می‌خواهد آزارم بدهد. من تحمل آن همه درد و رنج را نداشتم."

و مجسمه با همان آرامش و لبخند مليح ادامه داد که: "ولي من فکر کردم که به طور حتم مي خواهد از من چيز بی‌نظيري بسازد. به طور حتم بناست به يک شاهکار تبديل شوم. به طور حتم در پي اين رنج گنجي هست. پس به او گفتم: هرچه می‌خواهي ضربه بزن، بتراش و صيقل بده! و درد کارها و لطمه‌هایي را که ابزارش به من می‌زدند را به جان خريدم و هر چي بيشتر می‌شدند بيشتر تاب می‌آوردم تا زيباتر شوم!
پس امروز نمی‌تواني ديگران را سرزنش کني که چرا بر روي تو پا می‌گذارند و بی‌توجه عبور می‌کنند."
 
رنج‌ها و سختی‌ها هدايایي از خالق مهربان هستند به من و تو. يادمان باشد که قرار است آن‌قدر زيبا شويم که خودمان هم نمی‌توانيم از هم اکنون آن را باور و تصور کنيم. پس بياييد از اين به بعد به هر مسأله و مشکلی سلام کنيم و از خود بپرسيم که، "اين بار آن لطيف بزرگ چه موهبت و هديه‌اي برای‌مان فرستاده است؟"

نوشته شده در ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak