اتـاق آبـی

به نظر می‌آد که برگشتم سر خونه‌ی اول. همه چيز داره اين رو نشون می‌ده. به نظر می‌آد که چيزی عوض نشده، نه اين‌که واقعاْ تغييری نکرده باشه، کرده ولی من دارم کاری می‌کنم که همونی باشه که قبلاْ بود.

الان ديگه چی؟ الان که هيچ بهونه‌ای نيست. آخرين اتفاق خوبی هم که می‌تونست بيافته تا من اين وضعيت مسخره رو تموم کنم، افتاد و باز روز از نو روزی از نو. ديگه صبح‌ها هوا تاريک نيست و من بايد سر وقت بيدار بشم. حالا يه بهونه‌ی جالب‌تر پيدا کردم، هوا دير تاريک می‌شه و من متوجه نمی شم که الان وقت اينه که به فکر شام باشم، وگرنه بايد شام رو نصف شب بخورم و يا حوصله‌ی درست کردن ندارم و اصلاً نخورم. هوا ابريه،‌ هوا تاريکه، کاغذ A4 ندارم، دلم می‌خواد خونه بمونم، دلم نمی‌خواد خونه بمونم، وسايلم به هم ريخته است، روحيه‌ام خرابه و به تفريح احتياج دارم و ... و ... وقت تلف کردن به بهترين شکل ممکن، يعنی فرو رفتن در اينترنت و وب‌گردی و وبلاگ‌ خونی به نحوی که گذشتن سه ساعت برات مثل ۴۵ دقيقه باشه. آخ وقتی ياد بهونه‌هايی که می‌گرفتم می‌افتم و دليلی که من براش اين‌جا هستم، دردم می‌گيره.

مسأله خيلی واضحه، من درس نمی‌خونم. درس؟ درس چيه اصلاً؟ سه ماه درس نخوندن خيلی هم بد نيست و بدتر اينجاست که همه فکر می‌کنند که تظاهر می‌کنی و با سابقه‌ی ذهنی که از آدم دارند همه چيز رو يک .. بهش چی‌ می‌گن؟ تمارض می‌دونند. دچار چنان کرختی و بی‌قيدی شده‌ام که تا به عمرم سابقه نداشته. البته بهتره اضافه کنم عمر تحصيلی، چون يک ريشه‌هايی از اين وضعيت در گذشته مشاهده می‌شه، اما الان کاملاْ غير قابل قبوله. تازه مسأله فقط اين نيست، زندگی‌ام مختل شده و از شکل يک زندگی عادی بيرون اومده است.

دلم می‌خواست برق من رو می‌گرفت تا از شوک حاصله دچار اون تحولی که بايد می‌شدم. مسأله اين‌جاست که اگر شخص ديگری بود با اين وضعيت و هی غر می زد، می‌دونستم باهاش چی کار کنم. ولی من با خودم که کنار نمی‌آم و از خودم که نمی‌تونم فرار کنم، می‌ترسم نتيجه، تنبيه‌یی باشه برای من که از حد تحمل من خيلی بالاتر باشه.

نوشته شده در ٥ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak