اتـاق آبـی

می‌خوام سرم رو توی کتاب فرو ببرم. يک فوج کتاب، نه اون‌هايی که دم دستم هستند، بلکه تصادفاْ اون‌هايی که نيستند و من الان به خوندنشون شديداْ‌ احتياج دارم.

می‌خوام اون سايت‌هايی که پيدا کردم و يا با موضوع مورد نظر قرار است که پيدا کنم، بخونم. اما سر فرصت! فرصتی که الان بايد باشه و نيست. هيچ راه حلی هم براش سراغ ندارم.

می‌خوام زمان رو که هر چه به انتها نزديک می‌شه فشرده‌تر می‌شه، با يک ريتم منظم مرتب کنم. شايد اينطوری اتفاقات در فرکانس‌های منظم‌تری اتفاق بيافتند و من تحمل هضم اون‌ها رو داشته باشم.

می‌خوام روی زمان گذشته کليک کنم، اون هم با موس (به همين سادگی) تا شايد بتونم حجم اطلاعاتی اون رو بالاتر ببرم و ظرفيتش رو پر کنم.

می‌خوام اين لايه‌ی رويی نازک رو بردارم تا لايه‌های درونی ضخيم آشکار بشوند. لايه‌های پر از حفره و جای خالی که احتياج به پر شدن دارند. سوراخ‌هايی که گاه به گاه کرمک‌هايی از اون‌ها خودنمايی می‌کنند. آزار دهنده و شرم‌آور! منتظر اون روز هستم. مثل هميشه! هميشه منتظر بودم، که ..، که ... کاش می‌فهميدی!

گاهی حالم از صحبت‌ها و جملات روشن‌ فکرانه به هم می‌خورد.

نوشته شده در ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak