اتـاق آبـی


با ديدن باران امروز ...

كه منظره روبروي مرا هاشور مي‌زد .


...
دعا کردم که بمانی ، بيايی پشت پنجره ، باران ببارد
و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنوی ؛
اما دريغ که رفتن راز غريب همين زندگی است
رفتی پيش از آنکه باران ببارد ....
...
نوشته شده در ٩ اردیبهشت ۱۳۸٢ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak