اتـاق آبـی

امروز روز عاشوراست
يك روز نيمه آفتابي كه وقتي آسمان ابري مي شود ،‌ بسيار دلتنگ كننده است.

صبح رفتيم سر خاك پدر بزرگم ( البته هر دوتاي اونها ) ، دوباره همون حس قديمي داشت در وجودم بيدار مي شد. البته در اين جور مواقع خودم هم به اون كمك مي كنم. كوهها به زيبايي در افق ديده مي شدند و انبوهي از ابرهاي پنبه اي شكل روي اون قرار گرفته بودند. كاش اونجا بودم. كاملا پيدا بود كه دره در مه زيبايي فرو رفته ... . از تخيلاتم بيرون آمدم. داشتم از بقيه جا مي موندم. مثل هميشه به سنگ قبرهايي كه رديف در كنار هم قرار گرفته بودند خيره شدم. سعي كردم تصور كنم : زماني بود كه آنها هم زنده بودند ، خانواده اي ، تعلق خاطري ، آينده اي ، گذشته اي ، خاطراتي .... خواهرم گفت دعا كن ، براي تمام آنهايي كه اينجا هستند و به گردن تو حقي دارند و الان دستشان از دنيا كوتاه است. كساني كه تو آنها را بخاطر داري و كساني كه .... دوباره دلم پر از غم شد. سرما رو در چشمهام احساس كردم. فهميدم كه مرطوب شده اند. به عادت هميشگي دعاهايي رو كه مي دونستم خوندم ، سعي مي كردم به سنگ قبرها نگاه نكنم و نوشته هاي روي اون رو نخونم ، اما هميشه سنگ هاي جديد به شدت جلب نظر مي كنند. دوباره چشمم افتاد به قبري كه نزديك پدر بزرگم بود. روزي رو به خاطر آوردم كه براي اولين بار اون رو ديده بودم و الان از اون روز 8 سال مي گذره. دختري بود كه به تازگي فوت كرده بود و اون موقع 20 سال داشت . يادم مياد كه نوشته ها و تاريخ روي اون من رو بسيار متاثر كرده بود. اگر اون زنده بود الان 28 سال داشت. زمان چقدر زود مي گذرد ...
و به قولي :‌ « و ناگهان چقدر زود دير مي شود »

دوباره يه سنگ قبر ديگه ... مدتهاست كه اون رو مي شناسم (از وقتي كه يادم مياد، دوست خواهرم بود). بارها سر قبرش ‌اومدم ، ولي اين اولين باري بود كه با دقت روي اون رو خوندم. 20 سالش بود وقتي شهيد شد. سر راه سقز به بانه ،‌ سال 1359 ، اون موقع كه تب انقلاب و جنگ همه رو گرفته بود . اسمش فهيمه بود . سعي كردم اون رو در 20 سالگي و در حال انجام وظايفش تصور كنم . اون كجا و من كجا. اون كجا و ما كجا . اون كجا و جوان هاي 20 ساله ي الان كجا . چقدر بزرگ شده بود ، دلم به درد اومد.

ظاهرا امروز ،‌ روز تخيلات من است .
امروز اتاق آبيم رو خانه تكاني كردم ، عيد نزديك است. انبوه خاطرات به ذهنم هجوم مياوردند و من اونها رو به شدت عقب مي راندم. اما ظاهرا امروز روز خيالپردازيست. داشتم شيشه ها رو پاك مي كردم. صداي يك دسته ي عزاداري از دور ميومد. به خاطر نميارم كه از اون موقع چند سال گذشته ،‌ ... داشتم اتاق آبيم را تميز مي كردم. اول مهر نزديك بود و من همونطور كه داشتم شيشه ها رو پاك مي كردم به نواي دسته عزاداري كه از دور ميامد گوش مي كردم. من اون موقع بچه بودم و حالا تكرار همان خاطره ، همانجا ، همان نوا ، همان اتاق و من ... مگر چند سال گذشته است ؟! « و ناگهان چقدر زود دير مي شود »
نوشته شده در ٢۳ اسفند ۱۳۸۱ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak