اتـاق آبـی



احساس عجیبی بود وقتی فهمیدم که مامان رو باید توی CCU بستری کنیم. احساس کردم که چطور اتفاقات اطراف ما می تونه اینقدر راحت شکل عوض کنه. تا همین چند ساعت پیش آماده شدن برای یک مسافرت و حالا نگران ایستادن پشت در اتاق CCU.

همیشه و همیشه به این نکته فکر کرده ام که چرا آدمها اینقدر فراموشکار هستند و احتیاج به تذکر دارند.

موقعی که جوان هستی قدر جوانی نمی دونی تا وقتی که پا به سن می گذاری و از انرژی جوانی تهی هستی. موقعی که سالمی تا وقتی که به بیماری هر چند بی اهمیتی دچار می شوی. وقتی که از نعمت وجود عزیزی در کنار خودت بهره مندی تا وقتی که او رو از دست می دی ... چرا ما آدمها اینقدر فراموشکار هستیم. شاید بهتر باشه همیشه این رو از خدا بخواهیم که قبل از هر چیز یک ذهن هوشیار به ما بده تا همیشه و هر لحظه از آنچه که داریم لذت ببریم و قدر نعمت ها رو بدونیم.

وای خدای من .... چی می شد اگه من عزیزترینم رو از دست می دادم ....
نوشته شده در ۱٤ خرداد ۱۳۸٢ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak