اتـاق آبـی


شب از نیمه گذشته است ... و همه جا در سکوتی عجیب فرو رفته است. چراغی در آن دوردست پا به پای من روشن است. لحظه های این نیمه شب تاریک را می توان با او قسمت کرد. تا زمانی که توان ماندن باشد، برای چراغی نیم سوخته که امیدی به ماندنش نیست. و آیا چیزی سخت تر از ماندن است؟؟ اما قدیم ها چه آسان بود، حتما به خاطر داری ... چه کسی صدا زد ...

چیزی در این نزدیکیها بی وقفه می خواند. به آرامی می خواند و می خواند، صدایی از گلو بر آمده در اوج احساس، تا کجا .... اوووووووووووووووووووه ... این هم به پایان رسید.

چقدر لحظه ها از هم دورند. چقدر دلها در عین نزدیکی، فرسنگها دورند. هیچ چیز ثابت تر از ثبت شده ها نیستند و بی ثبات تر از آن احساسی است که هر لحظه رنگی به خود می گیرد.

و هیچ چیز سخت تر از درک احساس من نیست ... وقتی که نمی خواهی برای درک شدن زمانی صرف کنی، وقتی نمی خواهی برای قسمت شدن مجالی باقی بگذاری، وقتی نمی خواهی برای ابدی شدن روزنه ای بسازی، وقتی که دوری، در آن دور دستها که سرانگشتان هیچ احساسی نتواند تو را لمس کند ... پیله ای برای زیستن باقیست.

سپیده دم نزدیک است.


نوشته شده در ٢۱ خرداد ۱۳۸٢ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak