اتـاق آبـی

رنج بسیار کشید تا اینکه ... امروز آخرین خروشش بود.

بعد از مدتها، شاید اگر کمی به خاطراتش رجوع می کرد می توانست به خاطر بیاورد که کی و کجا و چطور شروع شد. آن خوی ملایم و آرامشش که همه را شیفته خود می کرد. چهره گشاده و لبهای همیشه خندان، نه تنها او بلکه هیچکس دیگر هم نمی توانست لحظه ای بیاندیشد که همه چیز به ناگاه تغییر خواهد کرد. چون او امتحانش را حداقل پیش وجدان خود به خوبی پس داده بود. نتیجه اینکه چیزی نمی توانست او را از آنچه که بود باز دارد.

اما حالا ... نه، مدتها بود اتفاقی که نباید، افتاده بود. تغییر احساسات و درونیاتش داشت فراز و نشیبهایی را طی می کرد. آنچه که لازم بود به آرامی درونش را متحول می کرد. اوایل مترصد رخ دادن اتفاقی بزرگ بود تا خود را بروز دهد. همچنان محتاج یک تلنگر بود تا همین اواخر. چیزی از گذشته دیگر در وجودش نبود. خوی نهفته اش به اندازه کافی زمان برای بروز یافته بود. اوج یافت و اوج یافت تا ... یک خروش!! به نظر می رسید که دیگر همه چیز به پایان رسیده است. جابجایی به بهترین شکل خود صورت گرفت و او دوباره به آرامش رسید. تسلیم محض. بی تفاوت. اراده ای برای مخالفت نیست. حالا دیگران به اندازه کافی فرصت دارند که شکل متبلور یافته کنونی او را بپذیرند.

نوشته شده در ۱٧ تیر ۱۳۸٢ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak