اتـاق آبـی


داشت با خودش حرف می‌زد ...

« ...وقتی دلت گرفته، چيکار می‌کنی؟
وقتی کاملا احساس بی‌کسی و تنهايی می‌کنی ... وقتی جايی که بايد ساکت باشی، مجبوری که حرف بزنی و اونجايی که بايد حرف بزنی، ... می‌خوان که خفه بشی.

دلم نمی‌خواد حرف بزنم. دلم نمی‌خواد که ... می‌خوام سکوت کنم. چرا مجبورم می‌کنيد. کاری می‌کنيد که احساس حماقت کنم ... آهای تو ... چطور به خودت جرأت می‌دی. چه چيزی به تو اجازه می‌ده. نکنه احساس برتری می‌کنی ... خسته شدم. می‌خوام از همه چيز و همه کس فرار کنم. برام مهم نيست که چی‌ می‌شه ... به خدا خسته شدم»

آينه ترک خورد ...

نوشته شده در ٢۸ تیر ۱۳۸٢ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak