اتـاق آبـی

مرهمی بود زمان به سال صفر

آنک قصه آغاز شد

انتخاب يک همسر

محبت مردی تنها

پيوندی ناگسستنی

اما چه به سادگی توفيد،

طوفان مرگ

آنگاه که آن دو آن‌گونه به هم می‌آمدند

آنک تنهايی و درد

مرد همچون کودکی گريست

همچو پلنگی در نيمه‌شب نعره برکشيد

اسبش را زين کرد و دل کند و گريخت

 

مرهمی بود زمان به سال صفر

نگاه کن زمان در گذر است

مگر می شد فراموش کند

هر‌چند کوشيد و کوشيد و کوشيد

 

در انبوه خاطراتش هنوز

برق نگاه معصومانه او می‌درخشيد

و بارها همچون کودکی گريست

همچو پلنگی در نيمه‌شب نعره برکشيد

اسبش را زين کرد و دل کند و گريخت

 مرهمی‌ بود زمان به سال صفر

از سريال لبه تاريکی ... و به ياد ايام گذشته ...

نوشته شده در ۱٢ امرداد ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak