اتـاق آبـی

حیف اون نوشته هایی که پاک شد.

کمتر از 24 ساعت مونده. می شناسم کسانی رو که از یکی دو هفته قبل یا از چند روز قبل خودشون رو برای همچو روزی آماده می کنند. نقشه ها، برنامه ها و کلی کارهای دیگه ... اما من فقط به یک چیز فکر می کنم و خودم رو براش آماده می کنم.

این روز متعلق به منه. می تونم هر کاری که دوست دارم انجام بدم. می تونم تمام روز رو بخوابم یا اینکه جلوی تلویزیون بشینم و چیپس و ماست بخورم. می تونم وقتم رو به بهترین صورت هدر بدم. می تونم بد باشم یا خوب، می تونم اصلا نباشم ... مثل بعضی مواقع ... می تونم وجودم رو آکنده از تنفر کنم یا از عشق. به گذشته فکر کنم یا برای آینده برنامه ریزی کنم ... می تونم اصلا بهش فکر نکنم و مثل یک روز عادی ازش بگذرم. یه روز مثل هزار و یک روز دیگه.

این روز متعلق به منه. مدتهاست که منتظرشم. نه به خاطر این که تنها این روز می تونه برای هدفی که در نظر گرفتم مناسب باشه، بلکه روزی خواهد بود که زندگی در اون شروع می شه. درست مثل 27 سال پیش. و من متولد می شم. یاد پروانه افتادم. وقتی که از پیلگی خودش بیرون میاد تا دنیای دیگه ای رو درک کنه. تا زندگی جدیدی رو با شکل و روش دیگه ای شروع کنه. تا پرواز کنه، پرواز ....

خیلی وقتها، وقتی در زندگی و عملکرد آدمها دقیق می شم، فکر می کنم که انگار اونها برای دومین باره که دارند زندگی می کنند. ولی من معتقد به تئوری تناسخ نیستم. این فکر از اون موقع شروع شد که وقتی سال اول دانشگاه بودم دیدم چطور بعضی از بچه ها درست عمل می کنند. می دونند که چطور و چگونه درس بخونند و یا در کلاس از گفته های استاد جزوه بردارند. چطور موفق باشند. اونها قبلا در رشته دیگه ای درس خونده و فارغ التحصیل شده بودند و راه و رسم دانشجویی رو خوب می دونستند. 2 سال طول کشید تا بدونم و یاد بگیرم که چطور عمل کنم. چطور یک دانشجو باشم.

واقعا چرا و چطور بعضی ها می دونند که چه کار باید بکنند. چطور از فرصت ها استفاده کنند و یا برای خودشون فرصت بسازند. چطور زندگی کنند که بعدها از این مسئله پشیمون نباشند که به خاطر غفلت چیزی رو از دست داده اند. آیا ما هم از اون دسته آدم ها هستیم؟ ... نمی دونم واقعا نمی دونم.

به هر ترتیب فردا متعلق به منه. فردا روز تولد منه ...

نوشته شده در ۱۸ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak