اتـاق آبـی

طوفان‌زده نگاهی به دور و بر خویش انداخت. تخته پاره ای که خود را به آن آویخته بود، در گوشه ای افتاده و الان چیزی جز یک شیء بی مصرف به نظر نمی رسید. آنرا برداشت و به طرف دریا پرتاب کرد. دیگر چیزی وجود نداشت که او را به دنیایی که از آن آمده بود، پیوند زند. همانطور که به دریا خیره شده بود، سعی کرد تا گذشته را به خاطر آورد. بیهوده بود. دستهایش را در جیبهایش فرو کرد، پشت به دریا کرد و دور شد. طوفان دیگری در انتظارش بود.

نوشته شده در ۱٩ مهر ۱۳۸٢ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak