اتـاق آبـی


داشتم فيلم سينمايي « نشان نخل آقاي شولتس» رو مي‌ديدم. در مورد زندگي ماري و پير كوري بود. البته از جنبه نسبتا طنزش، يعني زياد جدي نبود. ياد قديم‌ها افتادم، ياد آرزوهام، ياد افسانه شخصي‌ام، ياد خيلي چيزهاي ديگه … يك آرزو، نمي‌دونم چي ميشه اسمش رو گذاشت، يك نيت قشنگ از ذهنم گذشت. درست همون موقع ديدم كه يه پرنده، يه ياكريم اومد و روي لبه پنجره نشست … خيلي لذت بردم. من به خرافات معتقد نيستم. ولي نشانه‌ها رو باور دارم و معتقدم به هر چيزي كه باور، اعتقاد و ايمان داشته باشي حتي اگر با محاسبات و منطق آدم امروز درست نباشه مي‌تونه به واقعيت تبديل بشه. خيلي ساده است. تنها بايد تو اون را با تمام وجودت بپذيري … همين.
نوشته شده در ٧ فروردین ۱۳۸٢ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak