اتـاق آبـی

یک صبح بارانی و سرد. از پنجره اتاقم به بیرون نگاه می کنم و به نوای یکی از دلنشین ترین آواهایی که به آن بی اندازه دلبستگی دارم گوش می دهم. همیشه تصور داشته ام که چگونه روحم با شنیدن آن اوج می گیرد و از جسمم دور می شود. همیشه جایی از آن بالا می توانم همه جا را ببینم، آسوده و سبک بال، راحت و بی خیال ... دست هایم را می گشایم، سرم را بالا می گیرم، چشمهایم را می بندم. رو به خورشید، هرجا که باشد و آن وقت من دیگر با خورشید فاصله ای ندارم.

در آن دور دست ها، جایی که به خوبی می توانم رسیدن زمین و آسمان را به صورت خطوط منحنی که همدیگر را قطع کرده اند ببینم، نور عجیبی می درخشد. می توانم سایه ابرهایی را که در حال حرکت هستند بر روی کوهها ببینم. زمین هنوز از بارش باران دیشب خیس و مرطوب است. برگ های درخت تاک حیاط خانه مان که تا اینجا طبقه دوم، به روی نرده ها و جلوی اتاق من کشیده شده اند، زرد و قهوه ای شده اند و با وزش نسیم جابجا می شوند و من اینجا در اتاق آبیم در سکوتی که برای خود ساخته ام، همه چیز را نظاره گرم. این اتاق مثل محراب یک مسجد مقدس است. این اتاق حضور هر کسی را به خود ندیده است و برای آنها که در ظرفیت آن بودند، چه مکان دلپذیری است. این را از زبان خودشان شنیدم. جایی دنج و آرام، به دور از هیاهو با چشم اندازی زیبا به سه جهت. لکه ابر تیره ای گوشه ای از آسمان را پوشانده است. مثل دل من که آسمان آن ابری است. اما چه خوب که در حال گذر است. روزهای خوبی در انتظار است. روزهای پربرکت. اگر وجود این ابرهای تیره نباشد، هیچگاه زمین بارور نخواهد شد. پس وجود آنها را به فال نیک می گیرم. از دل ابری و اندوهبارم گله و شکایتی ندارم. چون می دانم و باور دارم که روزهای خوبی در انتظار است.

اینجا در اتاق من، در اتاق آبی من همه چیز جز احساس من دلپذیر است. اما اینطور نیست، احساس اکنون من نمی تواند بی تأثیر از فضا نباشد، پس زیباست ... هر وقت که از در وارد می شوم، گرمای مطبوعی به صورتم می خورد که مثل شنیدن یک نوا، مثل به مشام رسیدن یک رایحه خاطره انگیز است. مدتهاست که در اتاق آبیم تنها هستم. اما این تنهایی به هیچ وجه آزار دهنده نیست. به خصوص که نتیجه یک اتفاق مهم است. اتفاقی که سالها منتظر رخ دادنش بودیم. حالا که تنهایی هایم بیشتر شده، احساسم ظریف تر شده است ... به یاد یک جمله افتادم که از شنیدنش قلبم شدیدا به تپش افتاد ... در زندگی هر زن یک تنهایی وجود دارد ... « فیلم ساعت ها » ...

نوشته شده در ٢٠ آبان ۱۳۸٢ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak