اتـاق آبـی

یک نور، یک نشانه ... نه بیشتر از یک نشانه است. خدا برای بندگانش همیشه باران می فرستد.

چند بار تکرار شد. انگار با من حرف ها داشت، انگار می خواست دلم رو بسوزونه، انگار می خواست یک عکس قدیمی رو از انبوه اسناد و نوشته ها و یادگاری ها بیرون بکشه و چه خوب عمل کرد. موفق شد، یک عکس قدیمیه خاک خورده که خودش گاه به گاه بعد از سالها حضورش رو در اعماق قلبم یادآوری می کرد. خوبه که هنوز نوشته هامو دارم وگرنه فکر می کردم که این ماجرا جزو داستان هایی که همیشه برای خودم می بافم. آخه ذهنم من داستان پرداز خوبیه. نمی دونم از این کاراش چه هدفی داره. هر چی که هست من خودم رو در بست به اون سپرده ام. حالا بعد از این شکاف عظیمی که تنها خودم اون رو احساس نمی کنم، ... رشته های باریکی از این سو به اون سو کشیده شده. آخه این همه نشانه برای چیه؟

توی تلویزیون دیدم، اون هم بطور تصادفی. برای اولین بار بود. البته به جز اون موقعی که اون خبر رو در اخبار پزشکی شنیدم. بیشتر از 2 سال ازش می گذره و من تا به اون اندازه ایمان نیاورده بودم که اگه خدا چیزی رو بخواد که بنده اش تجربه کنه به جزئی ترین و ابتدایی ترین شیوه ها زمینه های اون رو برای فراهم می کنه. اون اتفاق برای من بیشتر یک معجزه بود تا چیز دیگه ... حالا یک جور دیگه و برای موردی بسیار فراتر از اون تکرار شد. در کار خدا مونده ام. اینبار هم توی اخبار شنیدم، کوچه گرد عاشق، همشون بودند. حتی با خودش هم صحبت کرد. تمام ذرات وجودم در گوش و چشم خلاصه شده بودند. باور نمی کردم که چنین وسعتی پیدا کرده باشه " جمعیت امام علی". دلم به اونجا پر کشید. یاد گذشته کردم. دلم خواست با تمام وجود. به خاطر آوردم موقعی که ایمان داشتم وایمان داشت که تا آخرش خواهم بود. راستی که دنیا عجب بازیچه ایه.

 

نوشته شده در ٢۸ آبان ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak