اتـاق آبـی

شاید بیش تر از چهل روز پیش بود که من برای اولین بار شنیدم که قراره 2 محقق ایرانی به همراه عده ی زیادی محقق خارجی سفری به قطب جنوب داشته باشند، تا پدیده کسوف کلی رو در اون محل رصد کنند. حالا خود این شانس برای دیدن خورشید گرفتگی کامل بماند، وقتی شنیدم که 2 ایرانی این شانس رو پیدا کرده اند که به قطب سفر کنند، به اونها غبطه خوردم. با تمام وجود دلم خواست، که ای کاش من هم یکی از اونها بودم. چه سفر هیجان انگیزی، سفر به جایی که افراد زیادی آرزوی دیدنش رو ندارند و رفتن به اونجا با وجود شرایطی که در اونجا هست و امکاناتی که ما داریم تقریبا جزو محالات است.

حس عجیبی داشتم و دلم سوخت که چرا من این امکان رو ندارم که چنین تجربه شگفت آوری داشته باشم، من که اینقدر عاشق ماجراجویی هستم. ای کاش شدنی بود، کاش ... همون شب خواب قشنگی دیدم. من معمولا زیاد خواب نمی بینم. البته بهتره بگم به ندرت خواب می بینم، چون که 1 یا 2 بار خواب دیدن در ماه رو نمی شه اسمی جز این براش گذاشت. خودم رو در قطب جنوب دیدم. یادم میاد که تعجب کرده بودم از این که چرا اینجا اونطور که همه گفته اند سرد نیست. روی یک قطعه یخ شناور که درست به اندازه قد خودم بود، به پشت دراز کشیده بودم و دستهام رو به طرفین باز کرده بودم. چشمهام رو بسته بودم، ولی می تونستم به خوبی اشعه های نورانی خورشید رو از پشت پلک های بسته ام ببینم ... وای که چه لذت بخش بود ... و من داشتم از حضورم در اونجا با تمام وجود لذت می بردم. آسمان به تمام معنی آبی، ... کوه های یخ به تمام معنی سفید، آب به تمام معنی زلال و من ... به تمام معنی رها ... آزاد و سبک بال، انگار که این نقطه از دنیا جایی است که دست و حتی اندیشه هیچ آدمیزادی به آن نمی رسد و دیگر بهانه ای برای رنج کشیدن وجود ندارد. وه ....

کاش همیشه خواب هایم اینقدر زیبا بودند.

 

نوشته شده در ۱٠ آذر ۱۳۸٢ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak