اتـاق آبـی

 

می دونم که از این دست تصادفات در زندگی آدم زیاد اتفاق نمی افته. این هم یکی از اون هاست. نمی دونم اسمش رو چی بگذارم و اصلا اسمش رو چی می شه گذاشت، و این که شاید پیش اومدن دائمی اتفاقاتی نظیر این برای من، که بطور تصادفی شاهدشون هستم، بیانگر چیزیه که من نمی تونم اون رو تفسیر کنم. چرا ... نمی دونم ..

 

چند روز پیش از کارتنی محتوی نزدیک به ۷۰ تا "کیهان بچه ها" که مربوط به سال ۱۳۶۳ ( یعنی ۱۹ سال پیش) است، چند تا مجله بیرون کشیدم. همینطور تصادفی، چون تمایل داشتم مجله ای رو که اینقدر دوستش داشتم دوباره مرور کنم. یکی رو برداشتم و بدون هیچ منظور اولیه ای اون رو از وسط بازش کردم که دیدم اون صفحه، صفحه عکس هایی که اولیای دانش آموزهایی که در کلاس شاگرد ممتاز می شوند، به این جور مجله ها می فرستند تا تشویقی باشه برای بچه هاشون. دقیقا با این فکر داشتم عکس ها و نوشته های زیر اون رو با دقت می خوندم که: "چه جالبه من الان دارم عکس بچه هایی رو می بینم که همگی هم سن و سال خودم هستند و حالا زنان و مردان کاملی شده اند. کسانی که حداقل ۲۷ سال دارند و الان توی گوشه ای از این مملکت دارند یه کاری انجام می دهند. جالب تر این بود که الان من توی این ها یه آشنا ببینم ... " این فکر من به چند ثانیه هم نکشید. اول اسم شهر و بعد اسم دبستان و در آخر ... درست می دیدم. این دوستم بود. یه عکس خوشگل دوست داشتنی با یه نگاه معصومانه ی زیبا. "مریم ...، شاگرد اول کلاس دوم، دبستان ادب" . توی این جور مواقع می گم، کاش چیز دیگه ای از خدا خواسته بودم. ولی مگه می شه. از بین این همه مجله، اولی رو که برداشتی و به محض این که بازش کردی ... بعضی مواقع اتفاقات بیشتر از یک تصادف ساده هستند. اسمش رو چی می شه گذاشت؟

تصمیم دارم که اون مجله رو بهش هدیه بدم. حالا اون برای خودش خانمیه که داره نقش مادری مهربون و همسری وظیفه شناس رو برای دختر کوچولو و شوهرش ایفا می کنه.

نوشته شده در ۱٧ آذر ۱۳۸٢ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak