اتـاق آبـی

هنوز بعد از گذشت چند روز نمی تونم اون رو باور کنم. شاید اگر من هم مثل خیلی های دیگه تا به حال زلزله ای ندیده بودم ... ولی من اون رو دیدم و با تمام وجود حس کردم. ترسیدم، عذاب کشیدم و گریه کردم ... تنها چیزی که شاید بشه به اون دل خوش کرد اینه که فرو ریختن آوار ندیدم. نه من یک زلزله زده نیستم، اما هر وقت به سالهای گذشته فکر می کنم نقاط دردناکی رو دوباره حس می کنم که هر از گاهی اتفاقی مشابه جان تازه ای به اون می بخشه، که یکی از اونها زلزله است. زلزله سال 1369. همه چیز رو با جزئیات به خاطر میارم. حتی صدای شیون و هق هق گریه ی خودم رو می شنوم که بعد از گذشت یک ساعت هنوز قطع نشده بود.

از حرف های کلیشه ای و تکراری متنفرم. از دیدن گزارشگرهایی که از آدم ها در جلوی دوربین سئوال می کنند بدم می آد. از مردمی که مشخصاتشون رو به همراه میزان کمکی که کرده اند در جلوی دوربین جار می زنند ... نه نمی تونم بگم که خوشحالم می کنه. هنوز هم با دیدن صحنه های وحشتناک در تلویزیون با صدای بلند گریه می کنم ...

قوه تخیل خوبی دارم که بعضی از اوقات بلای جونم می شه. مثل حالا و اینقدر در تخیل و تصور جلو می ره که به زحمت می تونم مهارش کنم، دوباره داره زجرم می ده. چون دارم صحنه زلزله رو تجسم می کنم. نه از نگاه آدم هایی که زیر خروارها خاک ماندند، بلکه از نگاه دوربینی که از زوایای دور و نزدیک شهری قدیمی با دیوارها و سقف های خشتی رو زیر نظر گرفته است.

هوا هنوز تاریک است و صدای اذان مدتی است که از گلدسته های مساجد قطع شده است. همه در خواب ناز، خسته تر از آن که برای شروع کردن روز عجله ای داشته باشند. آخر امروز جمعه است و تعطیل و از شب بیداریهای دیشب تنها خستگی آن به جا مانده است. زلزله می آید ... دیوارها فرو می ریزد. باور کردنی نیست. غرش زمین، صدای فرو ریختن آوار، تنها چند ثانیه به گوش می رسد و دیگر هیچ. تا به حال روح این جمله این گونه با تمام وجود درک نکرده بودم ... "با خاک یکسان می شود" ... تمام عمارت ها، مهم نیست که متعلق به چه کسی است، کارگر، بازاری، معلم، دکتر، مهندس، کارمند، کشاورز ... تا قبل از آن شاید می توانستی آدم ها را به واسطه روح و شخصیت و منسبشان از هم تشخصیشان دهی. اما حالا ... شاید تنها یک جای دیگر باشد که همه مثل همند. وقتی که برای زیارت خانه خدا می روی .... آدم ها یکی یکی بیرون کشیده می شوند. بدن های سرد و خشک شده. روح چنان از آن ها دور شده انگار سالهاست که مرده اند. انگار نه انگار که ساعتی پیش برای بیدار شدن، چشم بر هم گذاشتند و حالا هرگز بیدار نخواهند شد. چرا آن سقف سنگین به آن زوج اجازه نداد که حتی دست هایشان را از دور گردن هم باز کنند و چنان با بی رحمی بر سر آن ها فرو ریخت. تنها مرگ پرده ای را که از روی غفلت بر چشمان ما کشیده شده است، کنار خواهد زد. اگر خدا به ما هم مهلت جبران کردن ندهد نکند؟ فکر می کنی که زلزله فقط برای دیگران می آید و آوار تنها بر سر همسایه خراب می شود؟؟!

نمی تونستم بخوابم. یه نگاه به سقف، یه نگاه به پنجره، یه نگاه به آدم هایی که خوابیدند ... اگه الان زلزله بیاد، آیا ما هم به همون سرنوشت دچار می شیم ، یا ... این قسمت از خونه ممکنه سریع تر پایین بیاد. اون چارچوب، انباری زیر پله، به نظر میاد که از جاهای دیگه امن تر باشه. اما نه مگه مهلت می ده که تو از جات تکون بخوری. اگر هم بخوای نمی تونی .. اول فکر کردم بمب باران شده، بعد فهمیدم که زلزله است، اما نه، پس چرا تموم نمی شه، زلزله که اینقدر طول نمی کشه، اون هم یک دقیقه. نکنه قیامت شده ... خدایا تو رو قسمت می دهم به هر چی که توی قرآن به اون قسم خوردی، اگه زنده بمونم دیگه گناه نمی کنم. پس چرا تموم نمی شه ...... !!!

باز هم خدا موقعیت دیگه ای رو فراهم آورد تا آدم ها خودشون رو بشناسند. ببیند که آیا تنها در مقام صحبت عنان گسیخته از همه جلو می زنند و یا این که در عمل هم به همون میزان پیش تازند.

 

نوشته شده در ۱۱ دی ۱۳۸٢ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak