اتـاق آبـی

این حرف رو شاید، نمی دونم درستش دقیقا می تونه چند بار باشه، از دیگران و خصوصا غریبه ها شنیده ام که تو قیافه ات به سنّت نمی خوره. از تمام این حرف ها گذشته وقتی این حرف رو می زنند، در ادامه اش اضافه می کنند که، خیلی هم دلت بخواد. مردم دوست دارند کمتر از اون چیزی که هستند دیده بشوند. اونوقت تو شاکی هستی. می گم، آخه این چه حرفیه، مهم نیست که آدم ها کمتر از اون سنی که هستند دیده بشوند، مهم اینه که وقتی بزرگ و بزرگ تر می‌شوند رفتارشون اون حس شاد دوران کودکی و یا جوانی رو هنوز هم داشته باشه. چه اهمیتی داره وقتی که چهره آدم بچه سال نشون می ده، ولی تو شور و حرارت بچگی رو نداشته باشی. در ضمن 2 تا عیب بزرگ و مشکل ساز هم داره. اول این که چون بزرگترها تو رو کم سن تصور می کنند، در حالی که ممکنه تنها 5 تا 10 سال با اون ها اختلاف داشته باشی و در نتیجه تو رو داخل آدم حساب نمی کنند. دیگه این که کوچکترها تو رو هم سن خودشون به حساب می آورند و مشکل ساز می‌شوند. چون اون احترامی که باید برای آدم نمی گذارند و به خودشون اجازه می‌دهند درست همونطوری که با دوستان خودشون سرو کله می زنند، با تو هم رفتار کنند.

البته فکر نکنم که این در مورد من صدق کنه. چون کندن من از عوالم گذشته کار مشکلیه. چند وقت پیش باز هم یه غریبه از روی کنجکاوی سن من رو پرسید. البته شرط می بندم که تصور کرده بود من از اون کوچکترم چون اون خودش به زحمت 22 سال داشت، چون این مسئله رو از حرف های بعدیش فهمیدم و البته وقتی که متوجه شد من چند سال دارم، می تونم به جرأت ادعا کنم که کم مونده بود 2 تا شاخ روی سرش سبز بشه. به من گفت که فلانی، من تصور کردم که شما 18 سال دارید. حالا نوبت من بود که 2 تا شاخ روی سرم سبز بشه. البته من به این حرف ها عادت کرده ام، ولی دیگه نه تا این حد. اصلا دروغ چرا، تا قبر آ آ آ ... !!! با پرسیدن سئوال در این مورد که قبل از جواب دادن من خودشون حدس بزنند، از مردمی که در مورد سن من سئوال می کنند، تفریح می کنم. البته تنها به خاطر اینکه دلم می‌خواد میزان توانایی تشخیص اون ها رو محک بزنم. خودم که جزو اون دسته آدم هایی هستم که از 10 تا مورد شاید تنها 2 تاش درست از آب دربیاد.

هر وقت که این که مسئله برام پیش می آد، به یاد کتابی می افتم که مدتها قبل خوندم. "تصویر دوریان گری" از اسکار وایلد. ماجرای جوانی خوش سیما و بسیار زیباست که دوست نقاشش شروع به کشیدن یک نقاشی تمام قد از اون می کنه. اون به هیچ وجه از زیبایی خودش با خبر نیست، تا وقتی که دوست نقاش به طور کاملا تصادفی و درست وقتی که دوریان برای نقاشی در منزل نقاش حضور داره، به اونجا می آد و سعی می کنه که با او ارتباط برقرار کنه و در مورد زیبایی بی اندازه اون صحبت می کنه. دوریان بعد از آشنایی با این آدم که اتفاقا آدم بده ی این داستان هم هست، و بعد از شناختن بیشتر چهره خودش آرزو می کنه که ای کاش این زیبایی برای همیشه در اون می موند و به جای او چهره ی نقاشی با گذشت زمان پیر و چروکیده می شد.

دوریان تحت تاثیر اون آدم به تدریج تغییر رفتار می ده و عوض می شه. حتی مرتکب جرم و جنایت هم می شه. وقتی که برای اولین بار کار خلافی رو انجام می‌ده، می بینه که بر چهره نقاشی چروک هایی نقش بسته است. اونجا می فهمه که آرزوش به حقیقت پیوسته و به همین خاطر نقاشی رو در جایی پنهان می‌کنه و ...

اگه بخوام خودم رو به این داستان تشبیه کنم، شناسنامه برای من حکم اون نقاشی رو داره که سن اون زیاد می شه و غریبه ها اون رو نمی تونند ببینند، در عوض در چهره من تغییر محسوسی که متناسب با سن واقعی من باشه ايجاد نمی شه. من به هیچوجه ناراضی نیستم. بالاخره خدا به هرکس یه نعمت منحصر به فرد داده، که این هم متعلق به منه ...

 

نوشته شده در ۱٧ بهمن ۱۳۸٢ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak