اتـاق آبـی

- می گه: اصلا بهت نمی آد که اینقدر مغموم و افسرده باشی. تو همیشه سرحال و پرانرژی بودی.

- می گم: چرا؟ من هم یه آدمم. مثل همه آدم های دیگه. انرژی ام تموم شده.

- می گه: تو همیشه برای من یک الگو بوده و هستی. نبینم که غمگین باشی. پس اونوقت من چه کار باید بکنم. همیشه به خودم می گم، الان اون بیداره، داره کتاب می خونه یا پشت کامپیوتر نشسته و ... پس من هم باید بیدار بمونم. باید درس بخونم. به اون فکر کنم که همیشه مثبته، و حرف هاش منطقی و دلنشین. من همیشه به هوای تو و با فکر کردن به تو و صحبت های تو روزهایم رو می گذرونم.

- تو دلم گفتم: آخه من هم آدمم. ولی عجب کسی را برای خودت الگو کردی. تمام انرژی خودم رو به کار گرفتم که مثبت باشم، مثبت فکر کنم، مثبت ببینم. اگه اون ها می دونستند که من با چه تلاشی سعی می کنم که بدبینی رو در همون گودالی که دفنش کردم نگه دارم، شاید دیگه اون حرف و حدیث های آزار دهنده تکرار نمی شد. تازه چی می شنوم، اون هم از یکی از نزدیکترین ها ... "ندیدم که تو یک بار مثبت باشی. همیشه آیه یأس می خونی. همیشه ناله و شکایت می کنی. هیچ وقت راضی نیستی ... دیگه خبر بد چی داری" مگه می شه آدمیزاد دو تا نقش کاملا متضاد رو برای آدم ها ایفا کنه؟! چرا می شه، وقتی که آدم های این طرف رو حجاب بدبینی و تیرگی پوشانده و کوچک ترین حرف امیدبخش معمولی در نظر اون ها مثبت گرایی محض محسوب می شه. همون هایی که به زمین و زمان و روزگار نامراد لعنت می فرستند و نفرین می کنند، و همه چیز رو به گردن بد اقبالی خودشون می اندازند. و اما آدم های اون طرف ... دنیای دور و بر رو چیزی نمی بینند، جز فرصتی دوباره و دوباره. زندگی با تمام زیبایی هاش به اون ها لبخند می زنه، سرنوشت رو تنها با دست های خودشون رقم می زنند و هیچ اعتقادی به شانس، بخت و یا اقبال ندارند. زندگی رو تنها یک زمان محدود می دونند که یک بار به آدمی رو می کنه. پس فرصتی نمی بینند که اون رو از دست بدهند ...

- بهش گفتم: تو راست می گی. من نباید اینقدر بی حال و تهی از انرژی باشم.

اما وقتی خداحافظی کردیم، ذره ای به حرفی که زدم ایمان نداشتم. و حالا برای اینکه بتونم نقش یک الگوی مثبت رو به خوبی ایفا کنم، باید تظاهر کنم، چرا؟ ... چون به من چیزی جز این نمی آید.

 

نوشته شده در ٥ اسفند ۱۳۸٢ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak