اتـاق آبـی

درخت‌هاي ميوه‌ی خونه‌مون شكوفه كردند.

به خاطر نمي‌آرم توي اين چند ساله ايام عيد درخت‌ها سبز باشند. اون موقع‌ها كه بچه بودم، عيد تنها با ديد و بازديد و شيريني خوردن و تفريح كردن و ... برام معني داشت. هميشه دلم مي‌خواست درخت گيلاس زيبا و باشكوه حياط خونه‌مون پر از شكوفه‌هاي سفيد دوست داشتني باشه تا من بتونم عيد و مهم‌تر از اون بهار رو با تمام وجود احساس كنم. ولي هيچ‌وقت اين‌طور نمي‌شد. چون كه هوا هنوز اونقدر سرد بود كه اجازه اون رو نمي‌داد و من سعي مي‌كردم با تجسم اون حال و هوا و ديدن شكوفه‌ها و جوانه‌ها توي تلويزيون اين احساس در خودم القا كنم.

ده سال مي‌شه كه ديگه از درخت گيلاس توي حياط خبري نيست. يه اتفاق ساده باعث شد كه اون درخت بيست ساله خشك بشه و از بين بره و تمام خاطرات زيباي دوران كودكي من رو با خودش ببره. درخت عظيمي كه من تابستون‌ها وقتم رو با بالا رفتن از اون و يا نشستن روي شاخه‌هاي تنومندش صرف مي‌كردم. يا موقع دوچرخه سواري،‌ در هر دوري كه توي حياط مي‌زدم دستم رو دراز مي‌كردم تا از شاخه‌هاي اون كه حالا به خاطر سنگيني همه به پايين خم شده بودند چند گيلاس درشت و رسيده بچينم. درختي كه توي كوچه و خيابون معروف بود و ميوه‌هاي درشت و آبدارش رو با سخاوت به همه مي‌بخشيد. دوست و آشنا و حتي اونهايي كه از سر كوچه رد مي‌شدند كوچه و خونه‌ي ما رو از روي درخت گيلاسش مي‌شناختند.

 

 

توي اين ده سال، هر سال تابستون بدجوري دلم براش تنگ مي‌شه. يه دو سالي هست كه چند تا نهال كوچيك توي باغچه خونمون كاشتيم. درخت زردآلو و هلو. اما هيچكدوم درخت گيلاس زيباي من نمي‌شه. جالب اينجاست كه درخت زرد‌آلو امسال روز اول عيد شكوفه كرده بود و من از ديدن اون شكوفه هاي درشت صورتي و سفيد چنان هيجان زده شدم كه مدتي رو جلوي اونها ايستادم و با دقت اونها رو ورانداز كردم. بهار با شكوفه ها و تمام زيبايش به خونه‌ي ما اومده بود.

 

 

دارم آسمون آبيه آبي رو از پنجره اتاق تماشا مي‌كنم. ابرهاي بزرگ و پنبه‌اي كه به آرامي دارن حركت مي‌كنند و سايه روشن قشنگي كه پيدا كردند خبر از اون مي‌ده كه قبل از اين‌كه به اينجا برسند يه جايي رو سيراب كردند.

نوشته شده در ۱۳ فروردین ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak