اتـاق آبـی

امروز بابا شروع کرد به مرتب کردن کمدش و همه‌اش به خاطر اين بود که من ازش خواستم تشويق‌ نامه‌های دوران مدرسه‌ام رو که چند سالی هست گمشون کردم پيدا کنه، چون توی يه نايلون بزرگ سبز رنگ و توی کمد بابا بود. يادم می‌آد بابا هميشه بهم می‌گفت موفقيت‌هايی رو که داشته‌ام يادداشت کنم. حالا با هر عنوانی .. مثلا کلاس چندم، يا چه سالی و ... و من هم اون موقع‌ها يعنی وقتی که حوصله‌اش رو داشتم اين کار رو می‌کردم. اما هميشه توی دلم می‌گفتم: مگه ممکنه که من اين اتفاقات رو فراموش کنم. هميشه بهم می‌گفت که پشت عکس‌ها رو کامل بنويس، يعنی تاريخ و محل عکس و اسم تمام آدم‌هايی رو که توی اون هستند. خوشحالم از اين‌که در بيشتر مواقع به حرف بابا اهميت دادم و به اون عمل کردم.

امروز از کمد بابا همه چيز پيدا شد، جز تشويق‌نامه‌ های من. کارنامه‌ها و گواهی فارغ‌التحصيلی بابا، اتفاقات مختلفی که برای تک تک اعضای خانواده در سالهای پيش افتاده، اسم و آدرس هم‌کلاسی‌های مينا و بالاخره اسامی دوستان و هم‌کلاسی ‌های من در سال اول دبيرستان. خيلی خوشحال شدم. چون من تقريبا اسم همه‌ی اون‌ها رو فراموش کرده بودم. کسانی که حتی انگار هيچوقت در زندگی من حضور نداشتند. در گذشته هرگز تصور نمی‌کردم که روزی باشه که من اسم دوستانم رو فراموش کنم. شايد به همين خاطر بود که در سال آخر دبيرستان وقتی با تمام دبيرهايی که دوستشون داشتيم عکس يادگاری گرفتيم، به خاطر تعداد بچه‌ها از نوشتن اسمشون در پشت عکس‌ها صرف‌نظر کردم. و حالا وقتی که يک نفر رو بر حسب تصادف تو خيابون يا جايی می‌بينم، تنها يه چيزی تو ذهنم زنگ می‌زنه. در حالی‌که اون‌ها من رو با تمام مشخصاتم و حتی آدرس حدودی خونه به خاطر دارند.

حالا هم ناراحتم از اين‌که چرا گاهی فراموش می‌کنم که به توصيه‌های بابا عمل کنم. اون هميشه بهترين پيشنهاد‌ها رو داره که باعث ميشه بهش افتخار کنم و دوباره به اين نتيجه برسم که اگه اون هم مثل خيلی‌های ديگه ... مثلا برادرهاش که به گفته‌‌ی ديگران در گذشته جاده صاف کنشون بوده ... فرصت داشت الان می‌تونست جزو نخبه‌های سرشناس باشه. اينجا براش تنگه. اينجا فقط از دست رفت. هميشه از اين‌که ديگران من رو با اسم بابام می‌شناسند احساس غرور می‌کنم.

من به بابام افتخار می‌کنم.

 

نوشته شده در ۱۸ خرداد ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak