اتـاق آبـی

احساس مي‌كنم تمام غم دنيا روي دلم سنگيني مي‌كنه. احساس مي‌كنم ديوار‌هاي اين اتاق آبي داره به من فشار وارد مي‌كنه. تنگ و تنگ‌تر مي‌شه .. از تحملم‌ خارجه ... قلبم انگار داخل دستام مشت شده كسي داره از هم مي‌پاشه .. از تحملم خارجه ..

 

دوباره سالگرد اتفاقات گذشته ... چرا بايد هر دفعه در چنين ايامي تكرار بشه . انگار كه اون هم مي‌خواد خاطرات گذشته رو زنده كنه. چه نفعي به چه كسي مي‌رسه. مطمئن هستم كه اون آدم هر كسي باشه، من نيستم. دوباره سكوت اختيار كرده‌ام. دوباره به دنياي دروني‌ خودم پناه برده‌ام.

 

از وقتي كه تصميم گرفتم ۲ سال و ۸ ماه مي‌گذره .. در اين مدت كساني رو كه حتي فكر اون رو هم نمي‌كردم، كساني كه به خاطر من به فكر اون افتادند شروع كردند و از من پيش افتادند و ... من .

 

بدون اين‌كه بخوام .. بطور كاملا غير ارادي تمام وسايلم رو كه هر كدوم در گوشه‌اي از خونه بودند برداشتم و روي زمين اتاق پهن كردم. هيچ تصميم قبلي براي اين‌كار نداشتم. البته مدت‌ها بود كه مي‌خواستم وسايلم رو مرتب كنم ... ولي حالا ... انگار كه داشتم براي يك عمر اون‌ها رو جمع مي‌كردم. انگار كه ديگه با اونها هيچ كاري نداشتم. انگار نه انگار كه هنوز يه ماه .. نه نه ۳۳ روز فرصت دارم.

 

تمام كاغذ‌ها،‌ بروشور‌ها، و .. روي زمين به شكل يك دايره نامتقارن روي زمين قرار داشتند. همچنان از كامپيوتر آهنگ‌هايي كه من دوستشون داشتم شنيده مي‌شد. انگار زمان براي من متوقف شده بود. از روي زمين بلند شدم. به ديوار تكيه دادم .. از اون بالا درست مثل يك داناي كل ... همه چيز رو مرور كردم ... سال‌ها داشتند جلوي چشم‌هاي من .. نه در ذهنم پشت سر هم مي‌گذشتند .. هنوز هم باورم نمي‌شود.

 

فقط گريه‌ كردم .. براي تمام روز‌هايي كه داشتم و از دست دادم. براي تمام روزهايي كه قدر اون‌ها رو حتي همون موقع دونستم. براي خودم .. آره براي خودم ..

 

 

 

 

نوشته شده در ٢۳ خرداد ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak