اتـاق آبـی

اون روز که مريم به من زنگ زد و گفت که خانم «ح» رو در مسجد به طور خيلی خيلی تصادفی ديده، فکر نمی‌کردم که به اين زودی موفق به ديدنش خواهيم شد.

وقتی که داشتم برای رفتن آماده می‌شدم و حتی در مسير ذهنم کاملاْ آرام و فکرم خالی از هر چيز ديگری بود. اما به محض اين‌که جلوی در خانه ايستادم، قلبم به شدت شروع به تپش کرد. اول مريم رو به داخل فرستادم و بعد .. اگرچه به مدت هفده سال از زمانی که من برای آخرين بار در کلاس او نشسته بودم گذشته، اما هنوز هم در آغوش اون احساس آرامش می‌کردم و فکر می‌کنم هنوز هم محبوب‌ترين دانش‌آموز او هستم. بايد اعتراف کنم که وقتی با دقت جزئيات خصوصيات رفتاری من رو به خاطر داشت و در موردشون صحبت می‌کرد، ‌با تمام وجود لذت می‌بردم و کيف می‌کردم. چه افتخاری بالاتر از اين که معلم سال‌های دور، بتواند از بين تمام دانش‌آموزان تمام دوران تدريسش به اين شکل در مورد جزئی‌ترين چيزهايی که حتی خودم هم به زحمت به خاطر داشتم صحبت کند. اين‌که من در آخر همه‌ی مشق‌ها، آخر برگه‌های امتحانی دختری رو نقاشی می‌کردم که دامن پرچينش رو با دست‌ها گرفته و باز کرده است. اين‌که اسمم هميشه در جايی بود که معلم بايد اون رو پيدا می‌کرد. کوچک و جايی در گوشه‌ای از ورقه‌ای که با خطی مرتب، يکدست و زيبا نوشته شده بود ... انگار که معلم رو برای يک بازی قايم باشک دعوت کرده باشم.

خانم «ح» از محبوب‌ترين معلم‌های تمام دوران تحصيل من بود. اون سال، يعنی سالی که من کلاس پنجم ابتدايی بودم، سالی خاطره‌انگيز بود. نه از نظر خوشی، بلکه از اين جهت که يکی از بدترين و وحشتناک‌ترين خاطرات زندگی‌ام يعنی حملات هوايی و بمب‌باران‌ها در اين سال اتفاق افتاد و مدرسه‌ها به مدت دو ماه بطور کامل تعطيل شد. نمی‌دونم چرا اين خاطرات هميشه به محض فکر کردن به اون سال به خاطرم می‌آيند و بدتر اين که در اين ديدار دو ساعته هم صحبت‌های ما خالی از اون اتفاقات تلخ نماند.

احساس کردم بعد از اين‌همه سال خدشه‌ای به اون احساسات پاک کودکانه وارد شده. دوست داشتم خود واقعی خودم رو از زبان معلمم بشنوم. دوست داشتم خودم رو بعد از ساليان دراز از دريچه‌ی چشم او ببينم. دوست داشتم همانی باشم که اون موقع بودم. همانطور پاک و بی‌آلايش، مثل موجودی که تازه متولد شده است.

پارسال که داشتم یه نگاهی به کتاب‌های قديمی می‌انداختم، يه کتاب پيدا کردم به نام «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» از مهدی آذريزدی که احساس کردم بايد که ارتباط خاصی با اون داشته باشم ولی اصلاْ به خاطر نمی‌آوردم که اون چه چيز می‌تواند باشد. صفحه‌ی اول کتاب رو که ورق زدم، چشمم افتاد به دست‌خط زيبای معلمم، خانم «ح» که اون رو به من هديه داده بود.

 

نوشته شده در ۱۳ آذر ۱۳۸۳ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak