اتـاق آبـی

خيلي وقته كه از اون روزها مي‌گذره. مدتها بود كه اين آهنگ دلنشين رو نشنيده بودم. شايد 3سال، نمي دونم … تلويزيون روشن بود و من همونطور كه توي خواب و بيداري بودم، گوشهام با شنيدن اون آهنگ تيز شد.

بهار بهار ، ….

بهار بهار ، يه مهمون قديمي
يه آشناي ساده و صميمي

بهار اومد برفها رو نقطه چين كرد، …. به دلمردگي زمين كرد.



بهار اومد پنجره ها رو واكرد ، منو با حسي ديگه آشنا كرد.

وا بكنيم پنجره ها رو يا نه.
تازه كنيم خاطره ها رو يا نه.


آخ، چرا من اين آهنگ زيبا و دلنشين رو فراموش كرده بودم. احساس كردم چيزي از اون دورها، خاطره‌اي از اعماق ذهنم به رو اومد. سعي مي كنم اون روزها رو به خاطر بيارم. چقدر اون موقع دلپذير بود. و حالا … قلبم به درد مي‌آد. ديگه كسي نيست كه با اون درد دل كنم. ديگه كسي نيست كه لحظه‌هاي بهار رو با اون قسمت كنم. همه‌شون رفتند و الان با به خاطر آوردن اون روزها، ممكنه فقط لبخند بزنند. قلبم به شدت درد مي‌كنه و من به زحمت تلاش مي كنم كه چیزی رو به خاطر نيارم.

اي كاش همه‌اش رو از حفظ بودم. اي كاش همون موقع متنش رو از مريم گرفته بودم. اي كاش همه چيز دوباره تكرار مي شد. اي كاش …

نوشته شده در ٢٦ فروردین ۱۳۸٢ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak