اتـاق آبـی

چند دقيقه به لحظه‌ی تحويل سال مونده بود و من به اشتباه تصور می‌کردم که اون در ساعت ۴:۲۵ دقيقه است. با اين‌که منو چند بار صدا کردند، اما چون مشغول بودم به روال هميشگی جواب می‌دادم که: خب، الان ميام. و وقتی که من رسيدم، تنها ۳ دقيقه مونده بود.

 

لحظات تحويل سال ۱۳۸۴ بايد يه تفاوتی با سال گذشته داشته باشه. پس من تصميم گرفتم که دعا کنم و به ذهن خودم اجازه بدم که آرزوهای محقق شده‌ام رو در سال جديد تجسم کنه. نمی‌دونم چرا هيچوقت ازشون کم نمی‌شه. اين‌بار به تعدادشون اضافه هم شده ...!!

 

با تمام وجود زمزمه کردم:

 

«يا مقلب القلوب و الابصار» ... می‌خواهم که قلبم و ديدگانم به روی خردترين اسرار گشوده شود. خدايا آن تحولی که آرزويش در من همچون شعله‌های يک آتش سوزنده زبانه می‌کشد، نصيبم کن.

 

«يا مدبر الليل و النهار» ... می‌خواهم که روزها وشب‌هايم به درازای ۲۴ ساعت نباشند و من از آنچه روزيم کردی حداکثر نصيب و قسمت را ببرم. خدايا روزها و شب‌‌هايم را پربرکت قرار بده.

 

«يا محول الحول و الاحوال» ... می‌خواهم که احوالاتم در مسير خير و سلامت وجودم قرار گيرند و آن‌چه که دگرگونم می‌کند، برای هميشه و ماندنی باشد. خدايا حالم را همان‌گونه که می‌پسندی برقرار ساز.

 

«حول حالنا الی احسن الحال» ... می‌خواهم از آن‌چه که در زمين و آسمان برای بندگانت بهترين قرار دادی. خدايا روزگارمان را نيکو، احوالمان را بهتر از گذشته بنما ... آمين!

 

نيتی نکردم، می‌خواستم که قرآن با من حرف بزنه. اين آيه اومد: « انّا جعلنا ما علی الارض زينتة لها لنبلوهم ايّهم احسن عملا»* « و انّا لجاعلون ما عليها صعيدا جرزا» ... «کهف، آيه‌ی ۷و ۸»

 

« ما آن‌چه در زمين جلوه‌گر است زينت و آرايش ملک زمين قرار داديم تا مردم را به آن امتحان کنيم که کدام‌ يک در طاعت و حب خدا عملشان نيکوتر خواهد بود* و ما آن‌چه را زينت زمين گردانيديم، باز همه را به دست ويرانی و فنا می‌دهيم» ... و من تمام گرفتاری‌ها و مصايب سال گذشته در نظرم پررنگ شد. همچون گذشته احساس خلاء نمی‌کنم. شايد به اين خاطر باشه که به اون عادت کردم. ولی می‌دونم که قسمت من همون چيزی که هنوز بدستش نياوردم و اين باعث می‌شه که بيشتر تلاش کنم. تمام اتفاقات گذشته به ذهنم هجوم ميارن. اين يک هفته به قدر کافی فرصت داشتم که در موردش خيالپردازی کنم و خوب می‌دونم که ديگه چيزی از اين دست، نمی‌تونه موجب اندوه عميق من بشه. چقدر قوی بودم وقتی که به خاطر می‌آرم ... راستی از اون روزها چقدر گذشته. اما من تخيلاتم رو در همون دقيقه‌ی مونده به تحويل سال نو، تو همون سال ۱۳۸۳ جا گذاشتم. حالا سبک‌بارترم و رها. درست همون‌طوری که خودم می‌خواستم. درست مثل گذشته. چيزی عوض نشده، تنها يک تلنگر کوچک که به اندازه‌ی کافی قوی نبود. من هنوز هم می‌تونم به خوبی پرواز کنم.

نوشته شده در ۱ فروردین ۱۳۸٤ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak