اتـاق آبـی

نه شادمانی چندان پايدار است و نه اندوه و وقتی که اين‌ دو در هم می‌آميزند، می‌توان هر لحظه در پوستين يکی شد. حتما تجربه کرده‌ای که گاه اين لحظه‌ها چقدر به هم نزديک هستند. تصور می‌کنم که احساس آدمی در بروز آن بی‌تأثير نباشد. اين‌گونه که قطعا زمينه‌های آن وجود دارند و موجب می‌شوند که تو به ناگاه از اوج شادمانی چنان فرود آيی که اشک مجال لبخند را از تو بگيرد. آن چنان که انگار سالهاست که اندوه در خانه‌ی قلبت لانه کرده است.

 

نازک بين و نکته سنجی از حد فزون می‌شود و با وجودی که تمايل نداری رفتارت را بر برداشت‌‌های گاه و بی‌گاهت قرار می‌دهی. احساس ناخوشايندی است، اين که نمی‌دانی به چه چيز بايد دست بياندازی. اين‌ که چه چيزی شايسته‌ی آن است که آن را بپذيری و اين که آيا به اين ترديد که جسارت قدم‌های بعدی را از تو ربوده است تا کجا می‌بايست اجازه‌ی ظهور داد. حس ششم فراموش شده و تنها بر قدرت منطق و استدلال تکيه می‌کنی و احساس را، چون چاره‌‌ای نيست، می‌خواهی که ناديده بگيری.

 

قدم‌هايم را سست‌تر از گذشته به سمت آينده برمی‌دارم. به سمت اوج پرواز می‌کنم اما در اوج نيز همچنان به زمين چشم دوخته‌ام. می‌ترسم از اين‌که ناگاه زير پايم دورتر از آنی شود که من انتظارش را دارم. اعتمادم را از دست داده‌‌ام به آنچه که آن‌را قدرت ... می‌ناميدمش. دنيايی ناشناخته در برابرم است که از هر گوشه‌ای که اراده می‌کنم، نمی‌توانم به درونش قدم بگذارم. گاه روزنه‌هايی برای ورود می‌يابم، اما بعد از زمان کوتاهی درمی‌يابم که راهی بود برای آن که بتوانم از مسيری ديگر دوباره به فضای بيرونی اين دنيا برسم. همه چيز غير قابل دسترس می‌نمايد و من می‌ترسم از روزی که تمام انرژی خود را برای شکستن ديوارها از دست داده باشم. آه !! آن‌وقت تمام دنيايم را از دست داده‌ام و من ... مطمئنا دلم برای دنيای از دست رفته‌ام تنگ خواهد شد.

نوشته شده در ٢۳ فروردین ۱۳۸٤ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak