اتـاق آبـی

خونه‌ی سميرا ... مدت‌ها بود که چنين حسی نداشتم. و حالا هم که لبريزم، شايد به اين دليل بود که داشتم در موردش صحبت می‌کردم. نکته‌ی موضوع در اين‌جاست که تو در يک اتاق کوچولو نشسته باشی و بدون هيچ زاويه‌ی ديدی نسبت به مناظر بيرون پنجره بتونی چنين در مورد جزئيات حالات درونی‌ات صحبت کنی که انگار هم‌ اکنون حضور فيزيکی در اون فضا داری و اون مبهوت از اين‌که من چه خوب به جزء جزء روحيات و حالاتم واقفم و با چه دقتی اون‌ها رو موشکافی می‌کنم. حالا خودم رو از دريچه‌ای که سال‌ها قبل بسته شده بود، می‌ديدم. وای!! ... که چقدر دلم برای خودم تنگ شده بود.

 

وقتی به جاده‌ی باريکی که انتهای اون در ميون تپه‌ها گم می‌شد اشاره کرد، اولين چيزی که به ذهنم رسيد اين بود: «مسير زيارتی سانتياگو». اما وقتی که نظرم رو در مورد منظره‌ای که می‌ديدم پرسيد، از اين عنوان چيزی به اون نگفتم. چون قطعا نمی‌دونست که دارم در مورد چی صحبت می‌کنم. نمی‌دونم چرا، ولی همونطور که به منظره‌ی روبرويم خيره شده‌ بودم، خودم رو می‌ديدم که دارم در اون مسير حرکت می‌کنم به سمت بالای جاده. يک بعدازظهر خيال‌انگيز که باران نم‌نم در حال باريدنه و من سوار بر دوچرخه و با کوله‌پشتی که حداقل وسايل رو توش گذاشته‌ام به سمت مقصد در حرکتم. آخه شونه‌های من تحمل بار سنگين رو نداره. خصوصا شونه‌ی سمت چپم ... که الانم درد می‌کنه! برام گفت که چطور با مينا؛ اون روزی که خونشون بود، برای مدت‌های مديدی در يک بعدازظهری که زمين باران‌خورده بود و هوا مرطوب، به همون منظره‌ی جاده‌ی باريکی که انتهای اون در ميون تپه‌ها گم می‌شد؛ خيره شده بودند. درسته! بی‌اندازه سحرآميز به نظر می‌رسيد. و من انگار يه گم‌شده در انتهای اون داشتم. اونقدر رفتم که در پشت آخرين پيچ ... من هم گم شدم. چيزی که داشتم می‌ديدم داشت من رو افسون می‌کرد، اما وقتی که سميرا برای ديدن زاويه‌ای ديگه از پنجره‌ای ديگه، برای ديدن يه غروب زيبا من رو صدا زد، جاده همون جاده بود اما ديگه کسی در اون رکاب نمی‌زد.

 

يه جمله‌ی زيبا شنيدم. «می‌بايست با طبيعت عشق بازی کرد.» اگر صد سال هم در مورد ويژگی‌های اون حضور شايسته‌ای که باور دارم می‌شه و بايد در طبيعت داشت فکر می‌کردم، هرگز به چنين عبارت زيبايی نمی‌رسيدم. از خدا می‌گفت و جملاتش چنان عمقی داشت که انگار می‌خواست قبلم رو سوراخ کنه. دکتر «...» نمی‌دونم چی؛ اصلا مهم نيست، اما طوری داشت از دريافت‌های درونيش صحبت می‌کرد که با تمام وجود دلم خواست اونجا باشم. و در نهايت به اين نتيجه رسيدم که بايد من هم دريافت‌ها قلبی و اعتقادات شخصی‌ام رو يه گردگيری بکنم. شايد اين‌طور اون‌هايی که الان کدر شده‌اند و خاک‌گرفته، دوباره به زيباترين صورت خودنمايی کنند. باز هم يه مدرک و دليل ديگه برای عدد چهل. برای چهل سالگی. اين آدم هم درست مثل مثالی که مدت‌ها قبل بابا برام از عدد ۲۱ و ۴۰ زده بود، در اين سن متحول شده بود.

 

پتانسيل انرژی‌ام داره بالا می‌ره و من به شدت به اون محتاجم. بايد اون رو همونطوری که می خوام آزاد کنم وگرنه ... وگرنه ممکنه ناگهان همه رو از دست بدم. درست وقتی که هراس‌ها و ترديد‌ها به من هجوم آورده‌اند. چرا که من برای يک مقابله به تمام اون احتياج دارم. اون يه چيزی هم به صحبت‌هاش اضافه کرد: « اون‌هايی که در زندگی همواره معنويت داشته‌اند ممکنه قدر اون رو ندونند و نفهمند که صاحب چه نعمتی هستند. اين برای کسانی مثل من که زندگی‌ام رو در هر دو طرف ديوار بوده‌ام کاملا قابل درکه.»

نوشته شده در ۳٠ فروردین ۱۳۸٤ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak