اتـاق آبـی

درست يک سال پيش ... البته با چند روز جلوتر و يا عقب‌تر، در اصل ماجرا زياد فرقی نمی‌کند. احساس می‌کنم که بی‌اندازه خسته هستم، به اندازه‌ی چيزی کمتر از چهار سال. چنان خسته و دل‌زده که به نظرم اين موفقيت چندان شیرين نمی‌رسد. البته واقعيت قطعاً چيزی جز اين است و من بايد اکنون سرمست از نتيجه‌ی اين پايداری، سير افلاک کنم، آن‌چنان که به عنوان نمونه‌‌ای از سماجت در رسيدن به هدف مثال زدنی شده‌ام. روزها را به خوبی به‌خاطر می‌آورم، گاهی چنان شيرين و گاه چنان تلخ و اندوهبار و چه بسيار کسانی که در لحظه‌ لحظه‌ها با من شريک بودند. من ثابت کردم که برای رسيدن به دور‌دستان بايد از نزديکی‌ها گذشت.

 

ديگر چيزی نمانده که روياها و تخيلات به واقعيت بپيوندند. در اين مدت، عادتم شده بود افکار مزاحم را به سویی راندن، آگاهانه آن‌ها را به فردا و فردا حواله ‌کردن، به اميد آن‌که روزی واقعاً زمان آن برسد. دچار شدن به پارادکس عجيبی که هم بخواهی و هم نخواهی. آيا تا به حال شده که چيزی را با تمام وجودت طالب باشی و در عين حال هراس مبهمی از واقعيت يافتن آن در دل احساس کنی. می‌ترسم از آن‌چه که از به زبان آوردن آن گريزانم و اين احساس در درونم جوانه زده، رشد کرده و به بلوغ می‌رسد در حالی که همچنان می‌بايست به چهره‌های خندانی که از درون آشفته‌ام بی‌خبرند، لبخند بزنم.

 

و حالا تصور می‌کنم که روزهای سخت در انتظار من هستند. مگر اين من نبودم که برای رسيدنشان روزشماری می‌کردم. و حالا که زمانش فرا رسيده، به شدت تمايل دارم برای چند روزی هم که شده وقوع آن را به تأخير بیاندازم. هنوز نتوانسته‌ام آمادگی پذيرفتن آن را در خودم بوجود آوردم. ترس از ناشناخته‌ها و نديده‌ها و نکرده‌ها به سراغم آمده و من در طی نمودن اين مسير کاملاً تنهايم.

 

 

نوشته شده در ۱ امرداد ۱۳۸٤ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak