اتـاق آبـی

از اين‌که داشت مثل يک پرنسس رفتار می‌کرد لذت می‌برد. می‌دونست که داره مثل يک ستاره در اون مجلسه می‌درخشه. همه‌ی نگاه‌ها به طرف اون معطوف شده بود. صحبت‌های درگوشي، نگاه‌های حاکی از تحسين، هر جا که می‌رفت سرها به طرفش می‌چرخيدند. کسانی که می‌شناختندش و اون‌‌هايی که کمتر مغرور بودند بلافاصله شروع به تعريف و تمجيد از اون کردند و کسانی‌ که غافلگير شده بودند، سعی کردند فاصله‌شان رو تا آخر باهاش حفظ کنند. اما کسانی که نمی‌شناختنش، سعی می‌کردند بدونند، اين پرنسس زيبا که امشب به اين شکل خودنمايی می‌کنه کيه. تقريباْ همه مطمئن بودند که خودش هم می‌دونه، امشب شبه اونه و نه صاحب مجلس.

 

اما همه‌ی اين‌ها تنها برای يک نفر بود که نه خيلی زود و نه خيلی دير پيداش شد. به نظر می‌اومد که اتفاقی که بايد بيافته در حال وقوعه. نگاه‌‌های دزدکی رو شايد بشه مخفی کرد، اما مطمئناْ از چشم کسی که منتظرشه هرگز دور نمی‌مونه. اين‌که هميشه جايی باشی که انتظارش می‌ره.

 

با اين وجود، به نظر می‌رسيد که ساعت ۱۲ نيمه‌شب نزديکه.

 

 

نوشته شده در ۱٦ امرداد ۱۳۸٤ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak