اتـاق آبـی

با هر چرخی که می‌زد، اين اسکناس‌های درشت بود که داشت به عروس هديه می‌شد. ليموزين مشکی رنگ، جلوی در تالار منتظر بود. همه منتظر بودند که ماشين هر چه زودتر حرکت کند. پرده‌‌ها کشيده شد، و ماشين عروس در حالی‌که عروس و داماد با چهره‌هايی پر از شادی و چشم‌هايی مملو از برق غرور، به صندلی عقب تکيه داده بودند، به راه افتاد. هر کدام از ماشين‌های همراه برای اين‌که بتواند يکی از دو سمت کناری ماشين را از آن خودش کند با ديگران رقابت می‌کرد. عروس از پشت شيشه برای نزديکانش که سعی می‌کردند فرصتی برای همراهی نزديک پيدا کنند دست تکان می‌داد و لبخند می‌زد. به نظر می‌آمد که هيچ چيز نمی‌تواند شادی آن شب را بر هم زند. صدای بوق ماشين‌ها در نوای بلند موسيقی گم شده بود ... دنياااااا، بی‌ تو ديگه دنيا ديگه دنيا نمی‌شه ... !

 

کاروان ماشين‌ها پشت يک چراغ قرمز متوقف شدند. يکی از راننده‌هايی که توانسته بود جايگاه چپ ليموزين را بدست آورد، از ماشينش بيرون آمد و شروع به رقصيدن وسط خيابان کرد. سمت راست، فيلمبردار در حالی‌که بدنش تا کمر از ماشين بيرون بود، داشت از اين صحنه فيلمبرداری می‌کرد. همه انتظار داشتند وقتی که چراغ سبز شد ماشين عروس سريعتر از قبل از جايش کننده شود، اما حرکت‌های کوتاه و ترمز‌های پی در پی و کلّه‌ی کوچک پر مويی که بالای کاپوت جلويی ديده شد، جيغ بلند مادر و خواهر عروس را به دنبال داشت. پسرک فقير ده ساله‌ای جلوی ماشين عريض و طويل را گرفته بود و در عوض پاک کردن شيشه تقاضای مبلغ ناچيزی پول می‌کرد. داماد بی‌اعتنا، پرده را کشيد تا چهره‌ی کثيف با موهای ژوليده‌ی آن بچه در آن نيمه‌شب، لحظه‌های زيبايش را بر هم نزند. اما آن بچه دست بردار نبود. يکی از راننده‌ها برای اين‌‌که حواس بچه را پرت کند، همچنان که حرف‌های رکيکی بر زبان می‌آورد، فرمان ماشينش را به سمت او گرفت و با سرعت به طرفش حرکت کرد. همين باعث شد که ليموزين و کاروان ماشين‌ها بتوانند به راه خود ادامه دهند. و چند لحظه‌ی بعد در آن خيابان خلوت، تنها آن بچه بود که دستمال و شيشه‌شور در دست با دلی شکسته برجای مانده بود. دريغ از تمامی خوشی‌های آن شب، و اسکناس‌هايی که برای لذت بردن کسانی که شکم‌هايشان هيچ‌گاه حس گرسنگی را تجربه نکرده بود، لحظه لحظه خرج می‌شد. و دريغ از دستی که در بين تمام اين آدم‌‌های سرخوش از لذت، از ماشين بيرون نيامد تا پول خردی در کف دست اين کودک محتاج بگذارد. و همچنان نوای بلند موسيقی بود که شنيده می‌شد ... دنياااااا، بی‌ تو ديگه دنيا ديگه دنيا نمی‌شه ... !

 

کسی نمی‌دانست قلب کوچک آن بچه که گناهی نداشت فقير زاده شده بود، چه احساسی کرد و چه فکری از ذهن بی‌آلايشش گذشت ... اما!! دقايقی بعد باران با قطره‌‌های درشت شروع به باريدن کرد. شايد برای این‌که آن اتفاق بی‌ارزش چند لحظه‌ی قبل، که می‌توانست خاطر عزيز میهمانان را برای لحظه‌هايی کوتاه مکدر کند، از ذهن‌ها پاک نمايد. اما آن دورها، درست کنار ماشين عروس، گرد و خاکی بلند شد. چيزی مثل چرخ ماشين کنده شد و وسط اتوبان به زمين افتاد و به دنبال آن ماشين پژويی که به همراه بقيه حرکت می‌کرد، به خاطر برخوردی که با ريل گارد وسط بزرگراه داشت در کنار مسير از حرکت جا ماند، در حالی‌که قسمت جلوی ماشين کاملاْ از بين رفته بود. همه به راه خودشان ادامه دادند و مدتی بعد دوباره شاهد تصادفی ديگر که اين‌بار به نظر می‌آمد ساعتی از آن گذشته است. ماشين پليس، جرثقيل و چند ماشين له شده‌ی ديگر ... خدا به سوّمی رحم کند.

 

از بين تمام آدم‌هايی که همه شاهد اين ماجراها بودند، شايد تعداد اندکی که حتی به انگشتان يک دست هم نمی‌رسيد، لحظه‌ای با خودشان خلوت کردند که چرا بايد شاهد چنين اتفاقاتی، آن هم در چنين شبی باشند. همه به مقصد رسيدند. سه عدد گوسفند برای قربانی‌شدن در جلوی پای عروس و داماد، کنار ديوار صف کشيده بودند و آدم‌‌های پرمدعا يکی يکی داخل خانه شدند تا لحظه‌های خوشی‌شان را برای ساعاتی که تا سپيده‌دم مانده بود ادامه دهند. باران هم‌چنان می‌باريد. راستی آن بچه، در اين نيمه‌شب و زير اين باران به کجا پناه برد!

 

 

نوشته شده در ۳٠ امرداد ۱۳۸٤ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak