اتـاق آبـی

وقتی بارش برف رو توی تلويزيون و از اينترنت می‌بينم، خاطره‌ی قشنگی از پارسال و یک شب برفی در ذهنم نقش می‌بنده. مدت زيادی نگذشته بود و من اون موقع هنوز می‌گفتم، شما!! خواستم وسط راه پياده بشم و ادامه راه رو توی اون برف تا خونه خودم برم، و اون موقع هنوز نمی‌دونستم که اصلاْ چرا توی اون لحظه در ماشين هستم. وقتی فهميدم دوستم که خونشون بسيار دورتر از من بود زودتر رسونده می‌شه و من بايد چندين برابر مدت زمان لازم رو در ماشين بشينم، يک علامت سؤوال گنده توی سرم بوجود اومد. البته دوزاريم کمی دير اما بالاخره افتاد. بارش برف سنگين بود شيشه‌ی ماشين پوشيده از برف و محيط اطراف بخاطر مه چندان واضح نبود. و اون لحظه فرصتی بود برای يک خلوت. برای يک آشنايی رو در رو، بدون نياز به اطلاعات و معرفی‌های گاه و بيگاه دوستان و آشنايان.

وقتی به خاطراتم مراجعه می‌کنم، می‌بينم که اصل تغيير حداقل برای من، از همون شب شروع شد. دونستن نکته‌ای که شايد زياد به زبون آورده نشده بود، آره آخه رفته بود مکه! (چه جالب که الان هم در زمان حج هستيم). و برای اين خاطر به من گفته شد که با اعتقاداتم سازگار بود. پس می‌تونست مسير رو هموارتر کنه. بعد از اون هم ديگه هرگز اين مطلب رو از زبونش نشنيدم. چيزی بود که بهش افتخار می‌کرد ولی برام توجيه‌پذير بود که، هرکسی ازش خبر نداشت. مثل آدمی که دارای عقايد و علايق متناقض هست و هر از گاهی قسمتی از آن‌ها رو برای اون دسته‌ی خاص که در گروه مشابه قرار دارند، آشکار می‌کنه.

هنوز هم کلی سؤوال گنده تو کله‌ام وجود داره، با اين که الان مدت‌ها از اون شب دوست داشتنی می‌گذره. اما هنوز خيلی چيزها برام روشن نيست و گاهی هم مبهم و تاريک به نظر می‌رسه. با کوچک‌ترين تغييرات و اطلاعات جديد شکل عوض می‌کنه و به يک مسأله‌ی بغرنج تبديل می‌شه. مطمئنم که اون حتی روحشم هم خبر نداره که چطور به يک معمای حل نشدنی تبديل شده.

نوشته شده در ٢۳ دی ۱۳۸٤ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak