اتـاق آبـی

اتاق من روبروی در اصليه و بنابراين در اتاقم هم رو به در اصلی باز می‌شه. ميزم هم روبروی اون قرار داره و من برای اين که در رو ببينم، کافيه که به عقب بچرخم.

امروز از اون روزهايی که من در اتاقم رو باز گذاشته‌ام و منتظرم که اون قسمت آهنی پست با اون صدای ناهنجارش باز بشه و نامه‌ای از اون روی زمين بيا‌فته. حالا چه خوبه که اون نامه مال من باشه.

امروز از اون روزهايی که دايم صندوق ايميل‌هايم رو چک می‌کنم و يا مسنجرم رو روشن گذاشته‌ام به اميد اين‌که ايميلی،‌ پيغامی از کسی دريافت کنم که اين درون آشفته‌ام رو آرامش بده. با پيدا کردن اين آهنگ که سال‌هاست دنبالش می‌گشتم و اون هم توی اين وبلاگ*، دلم پرآشوب‌تر از قبل می‌شه، الان يک ساعتی هست که دارم بهش گوش می‌کنم. خبری از يکی از دوستانم که باعث افسردگی‌اش شده بود، اون هم همين امروز اول صبح، من رو به شدت به ياد گذشته انداخت. و حالا تصاوير گذشته که زحمت زيادی برای فراموش کردنشون کشيده بودم، يکی يکی در ذهنم مرور می‌شوند. اين چه احساس ناخوشاينديه، وقتی که برای کمک به کاستن اندوه ديگران هيچ کاری نمی‌شه کرد. اين که فقط به آخرين درمان متوسل بشی. که چی ... زمان همه‌ی زخم‌ها را التيام می‌بخشد. برای من که اين‌طور نبود.

* اين آهنگ تغيير کرده و آهنگی که الان روی اين وبلاگ هست، مد نظر من نيست.

نوشته شده در ٢٤ دی ۱۳۸٤ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak