بدون شرح

توی اين مدت بی صدا می‌اومدم سراغ وبلاگم. چند بار سعی کردم چيزی بنويسم. اما نتونستم. ناراحت بودم از اين‌که داره به روزها اضافه می‌شه، ولی وبلاگ من همچنان ساکت،‌بدون هيچ نوشته‌ای داره روزگار می‌گذرونه. نمی‌دونم چرا اينقدر وبلاگ نويسی برای من سخت شده ... نه وبلاگ نويسی عنوان درستی نيست، چون من تنها برای اين‌که در اين صفحه چيزی نوشته باشم اينجا رو پر نمی‌کنم. بنابراين نمی‌شه اسمش رو تنها گذاشت يک وبلاگ نويسی ساده که هيچ احساسی در اون ديده نمی‌شه. اينجا يه صندوقچه است برای من با يه دره شيشه‌ای که اجازه می‌ده دوستان نيم نگاهی به اون بياندازند. اما درونش پره از نگفته‌ها که تنها يک جمله می تونه اشاره‌ی خوبی باشه به اون.

حالا هم .. ديگه کم کم داره ۴۰ روز می‌شه. داره چهل روز می‌شه که مادر بزرگ عزيزم فوت کرده. شايد اين اولين باری باشه که با خودم در اين مدت خلوت می‌کنم. هيچ وقت فرصتش نشد. سعی کردم تمام احساسم رو پنهان کنم تا انرژی کافی برای اونهايی که احتياج به هم‌دردی داشتند داشته باشم. سعی کردم تکيه‌گاه باشم. سعی کردم آرام‌بخش خوبی باشم. سعی کردم خودم رو فراموش کنم و در ديگران حل بشم. چه سخت گذشت،‌ خصوصا اين‌ که با نگرانی منتظر اتفاقی ناخواسته بودم. چه خوب که هيچ چيز اتفاق نيافتاد.

متوجه شدم تنها کسانی که علاقه زيادی نسبت به مادربزرگ خودشون دارند می‌تونند با من ابراز هم‌دردی کنند. متوجه شدم که توی اينجور مواقع آدم چقدر به ديگران، حضورشون و حرف‌هاشون احتياج داره. چشمم به در بود ببينم برای چه کسانی مهم بوده و چه کسانی برای مراسم‌های مختلف می‌آيند. سعی کردم بفهمم آدم‌ها چقدر برای ديگران ارزش قايل هستند و اين‌که چقدر می‌تونند توقعات بجای ديگران رو بر‌آورده کنند. يادم افتاد که اون کسانی که بی‌تفاوت، درست مثل يک اتفاق معمولی پيش‌ پا افتاده از ماجرا گذشتند، همون‌هايی بودند که هيچ‌وقت عمق واقعه‌هايی از اين دست رو حتی وقتی يک طرف قضيه خودشون باشند درک نکردند.

يادم می‌آد مواقعی رو که می‌خواستم صميمانه ابراز هم‌دردی کنم. چنان بی‌تفاوتی از اونها دور از انتظار نيست. تنها برای زنده آدم‌ها ارزش قايلند، اون هم تنها برای بعضی‌ از اون‌ها که از نظر مفيد بودن و يا نبودن ارزش گذاری می‌شوند. پس زياد هم دور از انتظار نيست وقتی که تفاوت چندانی بين آنها و سنگ نمی‌بينی. کسانی‌که با ادعای زيادشون گوش فلک رو کر کردند، حتی يک جمله برای تسليت گفتن ياد نگرفتند.

دلم از بعضی‌ها حسابی پره ...

دلم برای مادربزرگم تنگ شده. صداش هنوز تو گوشمه وقتی می‌گفت: .. يه شب می‌آم و خونتون می‌مونم، اما الان نه. بمونه يه وقته ديگه ... و من می‌گفتم: اين يه وقت ديگه پس کی می‌رسه ..

/ 21 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
goleh sorkh

سلام...خيلی خيلی بيشتر از اونکه بتونم بگم متاسفم...اما رسم زندگی همينه...کاش بتونيم طوری باشيم که وقتی ميريم باشن کسانی که حسرت نبودنمونو بخورن...بهت تسليت ميگم و اميدوارم بتونی تا هميشه خاطراتشونو برای خودت زنده نگهداری چون زندگی فقط خاطره اس...موفق باشی

baroon

درود...تنها يه کتمه....يک دقيقه ی آبی...ديگر حرفی ندارم که بگويم....تسليت می گم...روزگار غريبی است.

روشن

...... ميدونی... دلم... چشمام هوای بارون کردن... حرفات... آهنگت..... اتاق آبی از صميميت حقيقت خاک دور نيست... يه وقتايی نميشه هيچی گفت... نميشه گفت متاسفم برات... برای مادربزرگت... نميشه... نميشه... نميشه.... ببخش....

روشن

نوشتم... خط زدم... نوشتم... خط زدم... مينويسم... خيلی دوست دارم... هرچند در مکانی اشتباه.... گمشده......

صلح

کـار ٫ نــان و آزادی: همانطورکه ميدانيد درصد عظيمی از حمعيت ايران را قشر حوان و تحصيل کرده تشکيل ميدهد و شما عزيزان چه زن و چه مرد هميشه طی مدت ۲۵سال که ايران توسط يک نفر به گروگان شده است٫در حال تلاش برای دست آوردن کـار و نـان و آزادی هستيد مسکن هم بماند ٫ تا کی تحمل ؟ تا کی فقر گرسنگی وبيکاری؟آيا بعد از گذشت ۲۵ظلم وستم توسط زژيم طالبانی حمهوری اسلامی بايد منتظر بود ايرانی به کل ويران داشته باشيم يـابايـــد فريــاد زد رفـــرانــدوم٫رفـــرانــدوم بــا نظارت نيـــروهای سازمان ملل.

صادق

با سلام...ببخشيد ما کمتر می رسيم خدمتتون...اولا تسليت عرض ميکنم...گرچه ديره...حرفی به وسعت غم اين آسمان سرخ...بشنو به بی نهايتی اين جهان سرخ...اشاره:(( امشب به هيچ وجه دلم وا نمی شود...گويا که خاطر کسی از من گرفته است...))همين!يا حق.

Majenta!!!

سلام...وبلاگ خوبی داری ،ولی دير به دير آپ ميکنی...D:....جاری باشيد!!!

sia

اخ.من و یاد مادر بزرگم انداختی.خیلی دوسش داشتم

maryam

بد جوری بغض گلومو گرفته به ياد رفتن مادر بزرگم افتادم .وقتی که متوجه شديم داره ميره و خيلی کم پيش ماست .وقتی که رفت .و من فقط اشک ريختم .اونقدر شوکه بودم که فقط مثل يه آدم آهنی کار ميکردم ولی اين آدم آهنی اشک هم ميريخت و هفت روز گذشت و مريض شدم از فرط کار زياد وغصه . . و يه غمی هميشه منو داره زجر ميده و اونه که خيلی کم وقت داشتم باهاش باشم .اونقدر درگير کار بودم که هميشه کمترين وقت برای او بود تا کمی برايم حرف بزند.ومن دلم براش تنگ شده برای بودن آرامش .برای روزهايی که ميامد منزل ما و در اتاقم ميخوابيد و تا بخوابد ذکر ميگفت و من گوش ميدادم و در دل حسرت ميخوردم که او چقدر پاک است...