! ابر و باد و مه و خورشيد و فلک

آخرین باری که یک بی‌خوابی به مدت طولانی داشتم بر می‌گرده به تقریباً 10 سال پیش. رکوردم 7 ساعت خواب در 72 ساعت بود. اون موقع حالم خوب بود. اما بعدش به مدت چهار روز فقط داشتم کمبود خواب اون 3 روز رو جبران می‌کردم و مامان رو به شدت از خودم شاکی کرده بودم. اون موقع و سال‌ها بعد از اون هیچ وقت تصور نمی‌کردم که این رکورد شکسته بشه. ولی خوب گاهی شرایط ایجاب می‌کنه. اما این دفعه رکوردم در 90 ساعت، 8 ساعت و نیم بود. که کمبود خوابش هم در یک 6 ساعت خواب عادی شبانه جبران شد. امان از این استادها که هرجای دنیا باشند مثل هم هستند.

خیلی خسته هستم. بدتر از اون این که مچ دست راستم، به همراه انگشت اشاره و شست به شدت درد می‌کنه. طبیعتاً در این شرایط وبلاگ نویسی کار جالبی نیست. اما دیدم اگر ننویسم، قطعاً این روز را فراموش خواهم کرد و باید به عنوان یادآوری اشاره‌ای به اون بکنم. برای خودم!

خسته بودم و به شدت به خواب احتیاج داشتم. به این فکر می‌کردم که چطور می‌تونم این نوشته رو تموم کنم که در شرایط موجود به هیچ‌وجه امکان نداشت. مقایسه گفته‌های کتاب‌ها و مقالات مختلف، فهمیدن و استنتاج کردن و نوشتن. مطمئن هستم که در نوشتن این تعداد کلمه اگر به فارسی بود، هیچ مشکلی نداشتم. البته اگر معضل نداشتن استعداد و هنر بافتن رو کنار بگذاریم، مشکل چندانی در این زمینه نمی‌مونه و خوب در خصوص تایپش هم می‌شد یک کاریش کرد. ذهنم از کار افتاده بود. دیگه مونیتور رو نمی‌دیدم، چه برسه به این که بتونم نوشته‌هاش رو بخونم. می‌دونستم که ممکنه اگر فقط و فقط 5 دقیقه بیشتر ادامه بدم حتماً از روی صندلی به زمین سقوط خواهم کرد. نیم ساعت خواب که به جایی بر نمی‌خورد.

به محض این که سرم رو روی بالش می‌گذارم، صدای تنفس شدیدم و ضربان قلب به همراه لرزش دستم اولین چیزهایی هستند که در مورد خودم متوجه می‌شوم. کاش کسی بود کمکم می‌کرد، درست مثل همون روزها که گاهی دقیقاً سر به زنگاه کسی از غیب می‌رسید. خواهرم! با خودم گفتم، فقط نیم ساعت. و ذهنم به خیلی سال قبل برگشت. همون موقع که خواهرم امتحان وحشتناکی به نام "آناتومی" داشت. به مدت یک هفته با هم توی حیاط می‌نشستیم و من نقش "بز اخوش" رو بازی می‌کردم. یک گوش شنوای خوب که گاهی از سر بی‌سوادی سری هم تکون می‌ده. بابا تعریف می‌کرد، بنده خدایی که شاید ملانصرالدین باشه، به دهی رفته بود و چون گوش شنوایی برای حرف‌هاش نداشت، یک بز رو جلوی خودش می‌ نشونه. چند جمله به بز می‌گفت، بعد می‌پرسید فهمیدی. بعد خودش ریش بز رو می‌گرفت و به سمت پایین می‌کشید تا جواب تایید از بز بگیره و دوباره ادامه‌ی صحبت‌ها. حالا چرا من یاد اون روزها و در نتیجه حکایت ملا نصرالدین و بزش افتادم. یکی از همون روزهای سخت امتحان، خواهرم گفت به نیم ساعت خواب احتیاج دارم. بخوابیم و دوباره ادامه بدیم. من بدون معطلی قبول کردم، چون تقریباً مطمئن بودم که این نیم ساعت حتماً دو ساعت خواهد شد. ولی نشون به اون نشون که خواهرم سر ساعت بیدار شد و دوباره. پس من هم می‌تونم. فکر کردن دیگه بسه. فقط نیم ساعت باشه؟!

خب از وقتی که سرم رو روی بالش گذاشتم دو دقیقه گذشته. الان دیگه وقته خوابیدنه. وقت خوابیدنه. وقت خوااابیییدننههههه!! ........!!!!!!!!!

پی نوشت 1: من هم فقط نیم ساعت خوابیدم و بعد دوباره شروع.

پی نوشت 2: ساعت‌های آخر چند کمک رسید. یکی چند صفحه برام نوشت و چند صفحه از نوشته‌هام رو هم غلط‌گیری کرد. یکی برام پرینت گرفت و یک بنده خدای دیگه هم پیدا شد که برام طلق و شیرازه بگیره. چون از دانشکده تا شعاع 25 دقیقه‌ای اطراف جایی برای این‌جور خریدها پیدا نمی‌شه.

پی نوشت 3: جدی جدی مثل اين‌که داره تموم می‌شه!
/ 8 نظر / 9 بازدید
arad

سلام / بايد ای ول گفت و يک خسته نباشی بلند و رسا به همراه يک ضربه محکم به شونه هات / ان شا الله مزد اين زحمت رو به درستی می گيری/ موفق باشی و سرفراز

لی لا

برای من امکان ندارد اينهمه بی خوابی! شده گاهی شبی را بيدار بوده باشم اما قطعن يک هفته طول ميکشد که برگردم سر جای اولم... من بدون خواب ميميرم... واقعن ميميرم. لذتی که از خوابيدن می برم با هيچ چيز قابل قياس نيست! البته به شرطی که خواب نبينم... مثل امروز صبح که خواب ميديدم پسورد يک سيستم ضروری را فراموش کرده ام! چه اعصابی از من له شد! حالا خوبی؟ --- اين کامنت رو برای تو نوشته بودم اما واسه يکی که نبايد ارسال شده بود اشتباهی ... گند زدم منم با اين خواب آلودگی... خوبه حالا وسط روز بود وگرنه معلوم نبود چه خاکی تو سرم بايد می ريختم :)

لی لا

تمون شدن ... نيومدی بخونی منم انداختمشون تو انباری :) اينجوری شد که تمون شدن :) چون يه سه گانه بود و من اگر ميخواستم بگذارمش بايد ۴ تا پست را توی صفحه ميگذاشتم و از آنجا که همينجوريش هم بلاگ من سنگين است و دير بالا می آيد ديگر شرمنده ی مهربان بانوی خودم شدم دستور بفرمائيد لينکش را برايتان می فرستم... خلوت شد سرتان؟

simiagar

سلام ... عجیبه من اگه حتی اخرالزمان بشه حاضر نیستم از خوابم بگذرم .... !!! البته اینجوری که باد میاد و شاخه می جنبد باید این عادت رو ترک کنم راستی درباره ی سفر می تونم هزار تا دلیل برای اینجا نبودن بیارم ام÷ا نمی تونم یه دلیل برای اونجا رفتن بگم خوش باشی

ياس

سلام و واقعا خسته نباشی عزيزم اميدوارم بهترين نتيجه رو بگيری البته اگه استادای گرامی حالشون خوب باشه :)

رويا۹۷

سلام. من مدتيه که خوب نمی خوابم و اينقدر با افکار پريشون سعی ميکنم بخوابم که دوباره موفق نميشم!

ميترا

سلام هميشه سعی می کنم کارام رو به روزای آخر حواله نکنم ولی نمی شه . ببينم تو هم مثل من عادت داری کارا رو پشت گوش بندازی ؟ باز تو حداقل شبا بيدار می مونی و کار می کنی ولی من ونه می تونم مثل تو رکورد بزنم نه شرايطم اين اجازه رو می ده . الان که در بدترين شرايط هستم و بايد غلط گيری نهايی پايان نامه ام رو انجام بدم و ايرادايی که استادام گرفتن رفع کنم زده به سرم و بی حوصله شدم . حوصله انجام کار ندارم ولی چون می دونم کمتر از يه ماه وقت دارم به جای انجام کار افسرده شدم .

امیر

سلام تبريک بخاطر اينکه اينقدر برای موفقيت تلاش می کنی و اينکه مثله اينکه بالاخره داره تموم می شه موفق باشيد اينو از صميم قلب ميگم بهم سر بزنيد! Bye