شبی خوش است ...

معاشران گره از زلف يار باز کنيد                     شبی خوش است به اين قصه‌اش دراز کنيد
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند        و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد
رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گويند                        که گوش هوش به پيغام اهل راز کنيد
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد                  گر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است                چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد
نخست موعظه‌ی پير صحبت اين حرف است              که از مصاحب ناجنس احتراز کنيد
هرآنکسی که درين حلقه نيست زنده به عشق         برو نمرده به فتوای من نماز کنيد
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ                        حوالتش به لب يار دلنواز کنيد

اين، شعری بود که در آخرين جمعی که با دوستان در خوابگاه به مناسبت شب یلدا داشتيم و در تفألی که به ديوان حافظ زديم، اومد. سال چهارم بوديم و جمع نزديک به پانزده نفره‌ی ما که هر شب يلدا بدون هيچ عذری در اتاق ما حاضر می‌شدند، به دلايلی ناقص بود. اگر اشتباه نکنم ده نفر بودیم و این برای ما که همیشه جمعی بیشتر از پانزده نفر داشتیم، یعنی فاجعه. وقتی که اين شعر اومد همه با هيجان به هم ديگر نگاهی کردند و بر حافظ يا شايد هم به دوستم که کتاب رو در دست داشت و شعر رو می‌خوند، احسنت گفتند که عجب شعری برای چه مناسبتی. چون بيت به بيت آن با شرايط و حال و احوالی که ما داشتيم مطابقت داشت. به ياد دارم وقتی به اينجا رسيد که « .. از مصاحب ناجنس احتراز کنيد» همه به هم اشاره کردند که ببين حافظ تو رو می‌گه که بايد از تو اجتناب کنم ..

يه راديو ضبط درب و داغون با يک نوار بدتر از خودش داشت صداهای ما را ضبط می‌کرد و به این دلیل هر کسی سعی داشت که بيشتر از دیگران صحبت کنه. يه راديو ضبط ديگه هم با يه نوار داخلش نقش موزيک متن رو داشت ايفا می‌کرد .. يادش به خير ... همون موقع هم می‌دونستيم که ايام گذرا و کوتاه مدت هستند و چيزی نمونده که از دنيای خيالی خودمون بيرون بياييم.

در حال حاضر اون نوار بيشتر از اين‌که برای من احساس لذتی رو که معمولا به خاطر آوردن گذشته داره داشته باشه، اندوهی عميق رو همراه داره که باعث می‌شه خاطرات گذشته‌ام رو در همون صندوقچه‌ای که گذاشته‌ام باقی بگذارم. شايد وقتی برسه که يادآوری آنها در من هيچ احساسی رو بوجود نياره.

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
بهنام

سلام دوست گرامی ... گذشت طولانی ترين شب و ازدياد نور : روز به روز : مبارک ... شاد باشی ... صنئوقچه های گذشته ، هميشه بار زيادی ما هستند ... خوبه که چيزهای خوبی در آنها داشته باشيم ... شلامت و شاد باشی : هميشه

رها

بهنام عزيز .. بدون هيچ تعارفی از حضور مجدد شما در وبلاگم بی‌اندازه خوشحالم .. و هم از اين‌که دوباره شروع به نوشتن کرديد ... در مورد صندوقچه‌های گذشته .. کاملا درسته و من به خاطر اين بارهای زيادی از رفتن بازمانده‌ام ... پاينده و سرفراز باشی :)

بهنام

رهای عزيز ... ممنون ... ولی برعکسه ... منم که خوشحالم چنين دوستانی دارم ... اما گاهی که می بينم بيش از حد دارم تلخيمو می ريزم تو وبلاگ ، می رم به « کهفم » ... تا شايد دوباره طعم معجزه رو بچشم .... بگذريم ... شاد و سرافراز باشی هميشه ... يار قديمی ... منم :)

واثق

سلام. زيبايی نوشته هاتون منو مجذوب ميکنه. قلمتون بسيار شيوا و زيباست. جالب تر اينه که ديشب داشتم فيلم آخرين روز دبيرستان رو بعد از مدتها ميديدم و دقيقا همين احساس شما رو داشتم. از حضورتون در وبلاگم بسيار بسيار ممنونم . شاد و پيروز باشيد

terme

اتاق آبی زيبايی داری

آبی آسمانی

رهای عزيز! چقدر خوب که آنهمه خاطره داريد نميدانم از دست دادن دوستان تلخ تر است يا دوست نداشتن ... شايد اولی اما من دوستان اندکی اطرافم بودند که از حضورشان مسرور ميشدم ... دنيای عجيبيست ... عزيز دل از کامنتهای پر مهرت سپاسگزارم خدا شما را حفظ کند.

اشکان

هم شعر قشنگ بود. هم خاطراتت.منتظرت هستم