بازم خاطره ...

به یاد زهرا که همیشه این رو می‌خوند


توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته دو تنها
یکشون تو
یکیشون من
دیوار از سنگ سیاه
سنگ سرده سخت خارا
زده قفل بی صدایی
به لبهای خسته ما
نمی تونیم که بجنبیم
زیر سنگینی دیوار
همه عشق من و تو قصه است
قصه است قصه دیدار

همیشه فاصله بوده
بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته
شب و روزای من و تو
راه دوری بین ما نیست
اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو
دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم
زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه
تا رها بشیم می‌میریم

کاشکی این دیوار خراب شه
من وتو باهم بمیریم
توی یک دنیای دیگه
دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دلها
درد بیزاری نباشه
میون پنجرهاشون
دیگه دیواری نباشه

/ 5 نظر / 11 بازدید
graphict

سلام ممنون از اينکه هنوز ننوشته برام در افشانی کردی وبلاگت عاليه اگه مايلی به همديگر لينک بديم خدانگهدارت موفق باشی

شادي ( آيدا )

رها جون ، نميدونم زهرا كيه و الان كجاست . اما وقتي اين شعر رو خوندم ، حسي عجيب تمام ذرات وجودمو گرفت . انگاري كه من همين حالا دارم به اين گوش ميدم . مخصوصا كه امروز دلم تنگ شده ، شديد ، براي كسي كه مجبورم براي هميشه فراموشش كنم ، اما فراموش نشد و نميشه .

reza-b

سلام دوست من؛ حقيقتش تا اونجا که به ياد دارم يک بار نامتون رو در گروه ثبت کردم اما در هر حال من در اسرع وقت مشکلتون رو حل ميکنم. موفق و سربلند باشي.( پيرو پيامتون به مدير گروه شخصي)

tannaz dokhtare shahe pariyon

سلام دوست عزيز من طناز دختر شاه پريون ملكه روياهاي قصر مهر و محبت هستم براي اولين بار به وب لاگ شما اومدم وب زيبائي داري شما هم به قصر مهر و محبت من بيا تا گلهاي باغم خوشحال بشن