!با آرزوی موفقیت

تموم شد! تموم شد! این دیگه خیلی اغراقه اگه که بگم باورم نمی‌شه. اما خب می‌تونم بگم سرعتش که گاهی به نظر کند و کش‌دار بود، گاه تند و سریع، حس‌های متفاوت و گاه متضادی رو در من ایجاد می‌کرد. هرچه بود گذشت و تموم شد و باز من هستم در آستانه‌ی فصلی سرد! اما نه، من خوشحالم و احساسم از این رهایی و آرامش، داشتن فرصتی هرچند کوتاهه برای این که به کلی کار عقب افتاده‌ی ریز و درشت دیگه‌ام برسم و خودم رو برای دوره‌ای دیگه آماده کنم و شاید حتی برای یک نبرد سخت دیگه. پس هنوز کار برای انجام دادن بسیار است.

فکر نمی‌کنم حرف‌هایی که دارم از وقتش گذشته باشه. خیلی دوست دارم در مورد پرواز انوشه بنویسم. از مدت‌ها پیش کلی حرف بود در مورد جایزه‌ی 10 میلیون دلاری به نام انصاری‌-ایکس که اختصاص داده شده بود به اولین فضاپیمای خصوصی (تجاری) که موفق بشه به ارتفاع 100 کیلومتر برسه و البته بتونه این کار رو در عرض دو هفته دوبار تکرار کنه، که البته این مسأله خیلی از شرکت‌های خصوصی رو در زمینه‌ی توریسم فضایی تشویق کرد. پس این اولین باری بود که اسم انوشه به گوشم خورد. بعدها که در مورد پرواز چند نفر به عنوان توریست به فضا شنیدم و به دنبال اون سفر انوشه در بهار سال آینده. تا این‌که نوبت رسید به اخبار جدید.

Anoushe%2002.jpg?uniq=-zfqjpb

انوشه در روز دوشنبه 27 شهریورماه 1385 (18 سپتامبر 2006) صبح ساعت 7:38 دقیقه به وقت ایران با سفینه‌ی سایوز به فضا پرتاب شد. من هیجان‌زده بودم و با وجود کار بسیار و این‌که اون روز تا چند ساعت دیگه‌اش باید پروژه‌ام رو تحویل می‌دادم، ساعت 4:00 صبح به وقت این‌جا بیدار شدم تا بتونم این اتفاق رو بصورت زنده تماشا کنم، اون هم از اینترنت و تلویزیون ناسا. این یک لحظه‌ی تاریخی بود که نمی‌شد اون رو از دست داد و من می‌تونم در آینده در موردش صحبت کنم. مثل بابا که در مورد پرواز سفینه‌ی آپولوی 11 که به ماه رفت برام صحبت می‌کرد. اصلاً درصد عمده‌ی علاقه‌ی من به فضا و نجوم و کلی چیزه دیگه به بابام برمی‌گرده و من به خاطر تمام این ‌چیزها درست مثل خیلی چیزهای دیگه ازش ممنونم.

وقتی که دیدمش داره با خانواده خداحافظی می‌کنه، وقتی که داره از پله‌ها بالا می‌ره، وقتی دیدم که در داخل فضاپیما نشسته، یاد خیلی چیزها افتادم. یاد این‌که همه‌ی ما وقتی که بچه بودیم چه آرزوهایی که نداشتیم. حالا که این همه سال گذشته، کدوم یک از ما به اون آرزوهای خیلی خاص بچگی رسیده‌ایم؟ چقدر از اون راه منحرف شده‌ایم و این‌که بجای اون‌ها به چه چیزهای قشنگ دیگه‌ای رسیده‌ایم. من بهش غبطه خوردم چرا که آرزو و رویاش رو دست نیافتنی ندید. وقتی انوشه پرواز کرد، براش از مونیتور دست تکون دادم. دعا و آرزوی موفقیت کردم. احساس کردم که یه سیم بین مغز و فکر من و اون کشیدن که می‌تونستم لحظه لحظه‌ رو از چشمش ببینم و حس اون رو درک کنم. یاد کلی چیز دیگه هم افتادم مثل فیلم "تماس" و "جودی فاستر"، به یاد "اودیسه‌ی فضایی 2001"، فضا، خلاء، سکوت، بی‌وزنی، و کلی چیز دیگه. یاد خودم و علاقه‌ام به فضا و این‌که می‌خواستم تلسکوپ بسازم و شیفته‌ی آسمون و پرواز بودم. به این فکر کردم که خودم اگه 20 میلیون دلار داشتم، چند درصد ممکن بود که این راه رو برای خرج کردن پولم انتخاب کنم. این رو هم فهمیدم، البته بهتره بگم بهم یادآوری شد که برای تحقق رویاها هیچ‌وقت دیر نیست. تا مدت‌ها فکر می‌کردم جزو اون دسته آدم‌هایی هستم که افسانه‌ی شخصی‌ام رو فراموش نکردم. اما یادم افتاد که نه اگه درست بگردم از اون گوشه و کنار یک چیزهایی پیدا می‌شه که روشون رو غبار گرفته. درسته من آدم بلندپروازی هستم.

یکی از فامیل‌ها می‌گفت که دوست دارید برید مریخ؟ دارند به دنبال یک داوطلب می‌گردند برای یک سفر 5 تا 7 ساله. و این که اگر برید ممکن هست چه چیزهایی رو از دست بدید. این که زمین و هر چیزی که دوست دارید تبدیل به یک نقطه در آسمون می‌شه و اون هم بسته به شرطی هست که در دیدرس باشه. این که اگه بخواهی صدای آدم‌های مورد علاقه‌ات رو بشنوی در حدود 20 دقیقه طول می‌کشه که جواب حرف‌هایت رو بدهند. این که ممکنه کلاً برنگردی، چون امکان این وجود داره که سیستم پرتاب سفینه در مریخ دچار مشکل بشه و مجبور بشوید که همون‌جا بقیه‌ی عمرتون رو بگذرونید. خب، نمی‌شه گفت تصمیم برای این مسأله سخت هست، چون فعلاً این مهم هست که حتی دلم می‌خواد. اگه تجربه‌ی این‌جا رو نداشتم شاید کمی راحت‌تر می‌تونستم بگم .. آره، سخته اما می‌شه تحمل کرد، ولی الان دیگه نه. می‌دونی که اگه بری دیگه نمی‌تونی هر وقت که تصمیم گرفتی برگردی. چون مثل این‌جا نیست که این مشکلات مربوط به پول و دوری راه و ویزا و حتی کلی مشکل دیگه باشه. مسأله‌ی دیگه‌ای هست، "زمان"! و همین کافیه که امکان جبران کردن چیزی نباشه. من اگه تونستم تصمیم بگیرم که همین الان بمیرم، و هیچ مشکلی با خودم و دنیام نداشتم، بی‌تردید برای رفتن به مریخ داوطلب می‌شدم.

انوشه در سایتش سه جمله نوشته: "تجسم کن، دگرگون کن، الهام بخش"

من این عکس رو خیلی دوست دارم.

پی‌نوشت 1: لازم به یادآوری هست که عکس‌ها متعلق به سایت انوشه انصاری می‌باشد.
پی‌نوشت 2: اینجا می‌تونید متن کامل مصاحبه برنامه آسمان شب با انوشه انصاری را مطالعه کنید.  
/ 9 نظر / 11 بازدید
نرگس شقايق قاصدک

رها دوست مهربانم سپاس از محبتت. تولد مهر و پاييز بر تو خجسته بادا. من برای مريخ رفتن داوطلبم.منو معرفی کن.بگو توی اين دنيا هيچ کاری نداره.با خيال راحت ميره اگه نشد هم بر نمی گرده. منم سفر فضايی را دوست دارم به انوشه و تمام بانوان جهان احترام مي گذارم و به دوست داشتم آدم ها افتخار می کنم. سپاس از همه محبت هات در پناه مهر باشی

امیر

سلام واقعا سفر انوشه به ایستگاه فضایی برای من هم خیلی هیجان انگیز بود "اولین ایرانی در فضا" امیدوارم ما هم به این سادگی ها از رویاهامون دست نکشیم برای شما هم خیلی آرزوی موفقیت می کنم (بابت پروژه می گم) خوش باشی

لی لا - آبی آسمانی

:) من از اون دسته آدمام که اونقدر به چيزائی که واقعن خواستم رسيدم که برآورده نشدن آرزوئی رو محال ميدونم. اما يه چيزائی تو تقدير من ثابته. کاملن ثابته. خيلی از آدما سعی کردن عوضشون کنن علاوه بر خودم اما هيچ وقت تغيير نکرده. اميدوارم تو هم به آرزوهات برسی. رسيدن بهشون کار زياد سختی نيست. فقط بايد روشون متمرکز شد.

سامی

رسيدن به آرزوهايی که آدم از بچگی يا نوجوونی يا جوونی بهشون فکر ميکنه شيرين ترين پديده ايه که ميتونه تو زندگی اتقاق بيفته. اما من فکر ميکنم زندگی محل دفن تک تک آرزوهاييه که يه روزی توی خيالمون شکلشون داديم. و فکر ميکنم چيزی که قرار بوده بشيم خواهيم شد و اين رو يکی ديگه تعيين ميکنه. (نميدونم چرا امشب به شدت جبر گرا شدم شايد فردا حالم بهتر بشه). از اينکه به وبلاگم سر ميزنین ممنونم. شرمنده از اينکه خيلی وقته نتونستم آپ کنم. سعی ميکنم به مغزم زور بيارم و آپ کنم خيلی تنبل شده. تصوير احساستون هم قشنگه. موفق باشین و سرسبز و سلامت. تولدتون هم با تاخير مبارک

لی لا

هنوز اينجائی؟ پ.ن دوم بعدن اضافه شد؟ با بود؟

یاس

واقعا جالب بود چه سفری خيلی قشنگه و در عين حال خیلی جرات می خواد و افتخار میکنیم به وجود ایرانی های موفق و بااراده

واثق

سلام دوست عزيز. هيچ وقت لطف دوستانی چون شما رو فراموش نخواهم کرد. و به خاطر اينکه مدتها خدمت نرسيدم شرمنده هستم. امشب بعد از شش ماه برگشتم. با آرزوی موفقيت و سلامتی

رها - اتاق آبی

به لی لا: نه لی لا جان .. پی نوشت دوم رو بعداً اضافه کردم. :)