داستان کوتاه ..

تنها بود. همانطور كه كيف كوچك و سبكي را بر دوش خود حمل مي كرد و يك ساك نايلوني در دست داشت، غرق در افكار خود، آرام و سرخوش و با اطمينان داشت از سرازيري پايين مي‌رفت. يه شب خنك تابستاني كه آدم تمام هوش و حواسش را جمع مي كند تا از لحظه به لحظه‌ي آن لذت ببرد. سكوت، آرامش و بدون حضور حتي يك نفر غريبه.

از آنجايي كه از تاكسي پياده شد تا وقتي كه به در خانه مي‌رسيد، شايد بيشتر از چهار دقيقه طول نمي‌كشيد. اما او ترجيح مي‌داد كه چيز‌هايي را كه دوست داشت به خاطر بياورد تا بتواند آن مسافت نه چندان طولاني را به آن شكلي كه خود دوست داشت طي كند. حركت آرام و نور چراغ‌هاي يك ماشين كه در سمت ديگر خيابان به موازات او حركت مي‌كرد باعث شد كه با بي قيدي سرش را براي ديدن آن بچرخاند. تشخيص مدل ماشين در نور ضعيف خيابان كار مشكلي بود و همين باعث شد نگاهش به ماشين و بعد به راننده آن كه او نيز در آن تاريكي به او خيره شده بود گره بخورد. به سرعت نگاهش را دزديد و همانطور كه قدم برمي‌داشت به جلو خيره شد. اما سرعت ماشين كندتر شد و او مي‌توانست نگاه سنگين راننده را بر خود احساس كند. تازه متوجه موقعيت شد. يك شب تاريك و در يك جاي خلوت .. و دختري كه دارد به تنهايي براي خودش قدم مي‌زنند. آنجا جايي بود كه اگر فرياد هم مي‌زد، كسي صداي او را نمي‌شنيد. اگر هم كسي بود هرگز به نجات او نمي‌آمد. در اين گوشه‌ي شهر مردم نسبت به هم بيگانه‌اند.

ماشين همچنان داشت به آرامي، همراه با قدم‌هاي او حركت مي‌كرد. ديگر كاملا مطمئن شده بود كه راننده آن ماشين جداْ قصد رفتن ندارد. بي اراده انگشتانش حلقه شده‌اش بدور دسته‌ي ساك نايلوني محكم‌تر شدند. دست ديگرش را به روسري برد و آن را كه جلو بود،‌ جلوتر كشيد. سعي كرد با همان دست به هر زحمتي كه بود گره روسريش را محكم‌تر كند. ذهنش پر از افكار مغشوش بود. ظاهرش را به سرعت ارزيابي كرد. صورت بدون آرايشش در اين تاريكي هم نمي‌توانست نظر كسي را جلب كند و نحوه‌ي لباس پوشيدنش هم نمي‌توانست چندان چنگي به دل بزند، پس چرا .. ؟!!

قدمهايش را تندتر كرد. اما نه به آن گونه كه آن مرد غريبه ترس را در پشت آن ببيند. با شگفتي ديد كه ماشين سرعتش را زياد كرد و كمي از او دور شد. خوشحاليش چندان نپاييد. چون چند متر جلوتر دور زد و به سمت ديگر خيابان آمد. حالا درست روبروي او بود و كاملا نزديك. به سرعت احتمالات را در ذهنش بررسي كرد . به اين فكر كرد كه آيا كيف دوشي كوچك و سبك او قادر خواهد بود كه ضربه‌اي محكم وارد كند و يا اينكه ساك نايلوني او چقدر مي‌توانست در مقابل يك كشمكش مقاومت كند؟ اگر مجبور به دويدن مي‌شد،‌ با چه سرعتي مي‌توانست با آن كفش‌ها بدود؟ ... پس چرا او به خانه نمي‌رسيد.

حالا ماشين در كنار او كاملا توقف كرده بود. سرعتش را زياد كرد. راننده از ماشين پياده شد. ذهنش قادر نبود كه اتفاقات احتمالي را تجسم كند. اما چند قدم آن طرف‌تر سايه‌ي شخص ديگري را ديد. هرچه بود او مي‌توانست فرشته‌ي نجات او باشد. جرأت نداشت سرش را برگرداند. تنها آرزو مي‌كرد كه مرد همانجايي كه بود مانده باشد.

ديگر چيزي تا خانه نمانده بود. سايه‌هايي در فاصله‌اي نه چندان دور در حال حركت بودند. مردان تنهايي كه هر كدام به انگيزه‌اي در اين ساعت از شب پرسه مي‌زدند. هر كدام به خيالي. ظاهرا تنها او بود كه مي‌خواست هر چه زودتر به خانه برسد. وقتي كه به كوچه پيچيد، با اين‌كه مي دانست همه‌ي آن مردان هرگز دستشان به او نخواهد رسيد،‌ شروع به دويدن كرد.

 

/ 23 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
simiagar

سلام هميشه همين اتفاق ميفته دختر بيگناه و ترسيده و مردان بدذات و دريده ... آه رها جان می تونم برات از بلاهايی که دخترها سر دوستام در آوردن برات ساعتها حرف بزنم امّا به زحمت يک يا دو مورد به ذهنم مياد که پسرها بلايی سر دخترها آورده باشند! خوش باشی

شفق

سلام اول بگم با اين کامنت زيرييه يه جورايی موافقم... ولی فرق بلايی که سر پسرها می آد و سر دخترها می اد در قدرت انتخاب اونهاست... خوب معمولا پسرها تو ماجراهای عشقی به خاطر اينکه زود دل می بندند و عاشق می شن، سرشون کلاه می ره اما دخترها تو اين موقعيتی که رهای عزيز توصيف کرده مورد هجوم واقع می شن ... يعنی اراده و انتخابشون نقشی نداره... دارند کار خودشون رو می کنند؛ سوار تاکسی می شن ... می رن مسافرت مجبوراْ‌تنهايی... تو رستوران... فرقش تو اينه ... شما دوست عزيز که نتونستم تلفظ صحيح اسمت رو بفمهمم به دوستات هم بگو که نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند!!!!

شفق

رها جان از حضورت گرمت تو وبم ممنونم... راستش نظرات تو در مورد نوشته هام برام ارزش داره چون از کامنتهات معلومه که از داستان نويسی سردرمی آری... بعد از اصفهان اين اولين داستانمه... البته خوب شروع کردم ولی بعيد می دونم خوب ادامه پيدا کرده باشه... راستی يه سوال« به نظرت تعداد شخصيتهايی که تا اينجا وارد قصه شدند زياد و گيج کننده است؟»

شفق

رها...آدم تو اتاق آبی تو احساس امنیت می کنه... بازم پیشم بیا. شفق

حسين

چون برای اولين بار هستش که مزاحم می شم آف لاين تموم بلاگتون رو می خونم....دفعه بعد آنلاين نظر می دم که بيشتر به درد خوندن بخوره..:)...

يوسف و يلدا (* ChAnGe ThE wOrLd)

تابستان است.وسط خيابانی ميان رفت و آمد انبوه جمعيت ايستاده ام...اما گويی زمستان است!چهره ها خودشان نيستند،گويی طلسم شده اند!...همه در پی کسب شهرت و غافل از حال ديگری...همه فيلم بازی می کنند در صحنه ی جهان!...پس کی اين فيلم تمام می شود؟!پس کی بهار می شود؟!...:::سلام دوست عزيز،آپديت شد!منتظرتيم...:::سبز و آبی باشی

نیروانا

سلام مهربان ! دير ميام مي دونم .../ما با حقايق زندگی می کنيم ...آن چه که هست ، هست ...ما مستقيمآ چيزي را نمی تونيم تغيير بديم ولی می تونيم با تغيير در خود بر محيط اطرافمون تأثير بگذاريم...شاد و مهربان باشی در پناه مهر./

goleh sorkh

سلام...هرچند دير اومدم اما مطلب غمگينت رو خوندم ...ترس وحشتناکيه...اما هميشه هست...موفق باشی

واثق

سلام. نزدیک به یک ماه هست که ننوشتی. منتظرت هستم.

simiagar

hi , i like ur weblog not 4 ur stories or postes . just for ur kindness of ur soal . 4 ur choice . thank u for this lovely music . be happy my pal.