پاییز

از چهره طبیعت افسونکار
بر بسته‌ام دو چشم پر از غم را
تا نگردد نگاه تب آلودم
این جلوه حسرت و ماتم را

پاییز، ای مسافر خاک آلودAutumn%201.jpg?uniq=-fo2yu
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ‌های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری؟

جز غم چه می‌دهی به دل شاعر
سنگین و غروب تیره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه می‌بخشد
بر جان دردمند من آعوشت؟

در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می‌دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می‌رقصد
در پرده‌های مبهم پندارم

پاییز، ای سرود خیال انگیز
پاییز، ای ترانه محنت بار
پاییز، ای تبسم افسرده
بر چهره‌ی طبیعت افسونکار

از این‌که فضای پیرامونم پاییزی می‌شود، احساس شور و شعف خاصی دارم. حس‌هایم فعال شده‌اند و دایم در انتظار روزهای پاییزی‌تری هستم. دارم در زمان حال سیر می‌کنم و ذهنم بر خلاف همیشه، نه در گذشته غرق شده و نه درگیر آینده است. یک جور غوطه‌وری که نمی‌دانم خوب است یا بد. کوتاه مدت است و یا به درازا می‌کشد. برایم غفلت و بی‌خبری می‌آورد، یا آرامش. با این‌که با بعضی توصیفات فروغ در این شعر موافق نیستم، اما عبارات به کار رفته در آن را دوست دارم. اگر بخواهم شعری را برای پاییز در ذهنم مرور کنم، این شعر اولین خواهد بود. نمی‌دانم چرا!

/ 4 نظر / 10 بازدید
شیوا

روزهات آفتابی و آفتاب‌ات پاییزی باشه.

بهنام

اول:ممنون از نظر هايی که دقت نظرش ، عاليه ... و دوم اينکه : حسم رو می گم : کم پيش می ياد آدم در جايی قرار بگيره که خيلی مچه باهاش ... و در اون شرايط ، بتونه خودش رو مرور کنه و درس بده و بگيره ... فکر می کنم اين موقعيت برات پيش اومده رهای گرامی : تا باز نه از ميان رنج : که از ميان درس و جوانی و صدا و رنگ و شور : به مطالعه ی خودت و سفرت به سمت ِ ساحل يا وسط ِ يه اقيانوس رو ادامه بدی ... تو وقتی ايستا ميشی : ديگه رهايی نيستی که می شست روی پشت بوم کاهگلی و ... و « رها » رو در دلش پرورش می داد

لی لا - آبی آسمانی

چقدر دور شديم از هم... چقدر دور شديم دختر... دورتر... هوای ملس رو دوست دارم کمی گزنده...