قدر عافيت

خُب، خیلی سریع اتفاق افتاد به طوری‌که اصلاْ به خاطر نمی‌آورم که دقیقاْ چه شد که این‌طور شد. من از روی پله‌‌ها سقوط کردم و کمرم به لبه‌ی پله خورد و آسیب دید. به همین سادگی. حالا هم برای حداقل یک هفته خانه‌نشین شده‌ام و باید عمیقاْ خداوند را شاکر باشم که در این سقوط سرم به جایی نخورد و خدای ناکرده به بلایی بزرگتر یعنی ضربه مغزی دچار نشدم. به این فکر می‌کنم که اتفاقات کوچک چطور می‌توانند به نتایج غیرقابل جبران بدل شوند. به تجویز پزشک متخصص ارتوپدی، یک کمربند فنردار، ستون فقراتم را محکم چسبیده است و اجازه نمی‌دهد که تکان بخورم. حرکاتم کند و محدود شده است و اجازه ندارم مدت طولانی بنشینم. همین باعث شده که اطرافیان اولین تذکری که به من دادند، عدم از استفاده از کامپیوتر بود. البته خدا پدر و مادر مخترع لپ‌تاپ را بیامرزد، که اگر نبود من حتماْ در این چند روزه دچار افسردگی می‌شدم. به پهلو دراز کشیده‌ام، چپه به مانیتور ذل زده‌ام و یک دستی می‌نویسم. چرا که کمرم نمی‌تواند حتی وزن آن را تحمل کند. 

دایم فکرم دور و بر یک موضوع می‌چرخد، "فریدا". حالا می‌توانم بهتر حس و حالش را درک کنم. این که چطور برای مدت‌ها با یک چیزی مثل غلاف که برای محافظت از ستون فقراتش محکم بدنش را دربرگرفته بود، زندگی می‌کرد. همین چند روز سپری شده، برای من کسالت‌بار گذشت و هنوز هم روزهای کسالت‌باری در پیش دارم. خدا به همه سلامتی دهد که تا مریض نشویم قدر عافیت ندانیم.

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Amir

سلام همش فکر می کنم که آدم تو این موقعیت ها دلش می خواد کارهایی رو انجام بده که نمی تونه و این اذیتش می کنه! امیدوارم هرچه زودت سلامتی تون رو به دست بیارید فعلا خداحافظ

اتاق آبی

سلام و بسیار ممنونم از تمامی دوستان عزیزی که در این مدت با سر زدن به این وبلاگ و نوشتن چند خطی از من عیادت کردند.

آراد

سلام دوست عزيز خوشحالم دوباره از وبلاگت ديدن کردم / اميدوارم سرخال باشی و سرزنده

سامی

مرسی ازينکه مرتب برام پيغام ميذارين. خيلی دلم برای نوشتن تنگ شده اما وقت لعنتی هميشه تنگه. اين ننوشتن از عوارض کار کردنه نه زندگی مشترک. اما مينويسم. اميدوارم زودتر بهبودی حاصل بشه. موفق باشين

اميد از شهر آرزوها

سلام هميشه همينطور بوده تا ادم سالمه عين خيالش نيست ولی...... اميدوارم زودتر خوب بشين راستی نوشته هاتون خيلی روان و ساده ولی پرمحتواست واين خيلی عاليه. موفق باشيد فعلا

نگار

آری، ما غنچه ی یک خوابیم. - غنچه ی خواب؟ آیا می شکفیم؟ - یک روزی، بی جنبش برگ. - اینجا؟ - نی، در دره ی مرگ. - تاریکی، تنهایی. - نی، خلوت زیبایی. - به تماشا چه کسی می آید، چه کسی ما را می بوید؟ - ... - و به بادی پرپر ...؟ - ... - و فرودی دیگر؟ - ...

divo0ne

inshala zo0de zo0de zo0de zo0d khob mishi...