غريبانه


آسمان امروز ابري و هواي آن بارانيست و دل من هم اندوهبار از هميشه در عزاي آنچه كه از دست داده، نشسته‌است. روزگار رسم غريبي دارد. بايد دلت را خوش كني به آن چه كه ساختي، و يا افسوس لحظه‌هايي را در دل بپروراني كه داشتنش تنها در اختيار تو بود و بس. روزگار غريبي است، و تو بايد بتواني سرنوشت رقم خورده‌ات كه با خطوط نامريي نوشته شده و در پيش روي توست، بخواني.

آه كه گاهي انديشيدن از هر كاري جانفرساتر است. مي‌خواهم خاموش كنم آنچه را كه در وجودم شعله افروخته است. مي‌خواهم در دست بگيرم زمان و لحظه را. مي خواهم ممكن كنم، ناممكن را. مي‌خواهم تكرار نكنم گذشته را. آه كه چه سخت است اين لحظه‌های بودن، در يك طرف منم و اختيار من، در آن طرف اوست و اراده او. در اين طرف منم و اندوه گذشته، در آن‌ طرف اوست و اميد آينده. در اين طرف منم و از كف دادن لحظه‌ها و فرصت‌ها، در آن طرف اوست و ساختن نا ممكن‌ها.

و اينجا من مانده‌ام با هزاران اگر و چرا و چرا ... چه بايد كرد؟

دلم سخت گرفته است.

/ 2 نظر / 5 بازدید
الهه ناز

سلام ممنون كه بهم سر زدي... بذار راحتت كنم رها جون... تويي و تنها توكل و تماشاي خواست خداوند كه تحقق مي پذيرد و ديگر هيچ.... هي...

سارا درويش

و اين منم زني تنها در آستانه ي فصلي سرد"فروغ"