روز از نو

به محض اين که پام رو گذاشتم داخل اتاق، همون حس‌ها درست مثل يک موج هوای سرد تو صورتم خورد. سريع يک ديواره‌ی کاغذی جلوش ساختم. اما اثرش، سرماش و کلی چيزه ديگه هنوز تو وجودم بود. بايد اين کاغذ‌ها رو بيشتر کنم، بايد جنس اين ديواره رو از کاغذ به بتون تغيير بدم. بايد اندازه‌اش رو از اينی که هست بزرگتر کنم. بايد از نو شروع کنم، بايد و بايد و ...

هر چی هست از اين ذهن خرابه!

/ 2 نظر / 9 بازدید
نرگس شقایق قاصدک

درود رها جان . ممنونم که هنوز به يادم هستی .امان از این درد که درمونی نداره .قالب جديد مبارک .منم از اين بايد بايد بايد ها زياد ميگم اما نميدونم کی بهشون عمل خواهم کرد . همواره شاد و پيروز باشی دوست مهربانم. در پناه مهر

simiagar

زياد جدی نگير می گذره مثل چيزهايی که تا حالا گذشته ... تا بيای تصميم جديد بگيری می بينی کهنه شده !!!( يا من اين روزها سياهم!) خوش باشی