من هم به قطب جنوب سفر کرده ام!!

شاید بیش تر از چهل روز پیش بود که من برای اولین بار شنیدم که قراره 2 محقق ایرانی به همراه عده ی زیادی محقق خارجی سفری به قطب جنوب داشته باشند، تا پدیده کسوف کلی رو در اون محل رصد کنند. حالا خود این شانس برای دیدن خورشید گرفتگی کامل بماند، وقتی شنیدم که 2 ایرانی این شانس رو پیدا کرده اند که به قطب سفر کنند، به اونها غبطه خوردم. با تمام وجود دلم خواست، که ای کاش من هم یکی از اونها بودم. چه سفر هیجان انگیزی، سفر به جایی که افراد زیادی آرزوی دیدنش رو ندارند و رفتن به اونجا با وجود شرایطی که در اونجا هست و امکاناتی که ما داریم تقریبا جزو محالات است.

حس عجیبی داشتم و دلم سوخت که چرا من این امکان رو ندارم که چنین تجربه شگفت آوری داشته باشم، من که اینقدر عاشق ماجراجویی هستم. ای کاش شدنی بود، کاش ... همون شب خواب قشنگی دیدم. من معمولا زیاد خواب نمی بینم. البته بهتره بگم به ندرت خواب می بینم، چون که 1 یا 2 بار خواب دیدن در ماه رو نمی شه اسمی جز این براش گذاشت. خودم رو در قطب جنوب دیدم. یادم میاد که تعجب کرده بودم از این که چرا اینجا اونطور که همه گفته اند سرد نیست. روی یک قطعه یخ شناور که درست به اندازه قد خودم بود، به پشت دراز کشیده بودم و دستهام رو به طرفین باز کرده بودم. چشمهام رو بسته بودم، ولی می تونستم به خوبی اشعه های نورانی خورشید رو از پشت پلک های بسته ام ببینم ... وای که چه لذت بخش بود ... و من داشتم از حضورم در اونجا با تمام وجود لذت می بردم. آسمان به تمام معنی آبی، ... کوه های یخ به تمام معنی سفید، آب به تمام معنی زلال و من ... به تمام معنی رها ... آزاد و سبک بال، انگار که این نقطه از دنیا جایی است که دست و حتی اندیشه هیچ آدمیزادی به آن نمی رسد و دیگر بهانه ای برای رنج کشیدن وجود ندارد. وه ....

کاش همیشه خواب هایم اینقدر زیبا بودند.

antarctic.jpg

 

/ 17 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ليلا

سلام نازنين . مرا به لطف می نگری ... حضورت گرمم ميکند حتی با خوابهائی در سرزمينی سرد ... خوابهای رنگی خوابهای سفيد و دور ... مهربان اندوه هيچ موجودی غبطه ندارد قلم اگر ميچرخد به رنگ درد است نه به توان من ... زنده باشی مهربان آبی ...

picasso

بعد از مدتها سلام ...

Behnam

با سلام و عرض ادب ...مي بخشيد که دير به دير مي آيم : اينرا به ٢ حساب بگذاريد : ١. اينکه حوصله ام ناياب شده و گاه غم ويران مي کند...٢: عادت ندارم بيايم و سرسري آخرين مطلب را خوانده و با کلماتي کوتاه ، فقط بگويم : آمدم ...سلام ...تو هم بيا !!!....و عادتم اينست که : هر کسي که پيامي برايم مي گذارد ، ارزش دارد و من بايد سر حوصله مطالب او را خوانده و پيامي بگذارم ...و اما :...همه ي ما چقدر به اين نوع فضا سازي از نوع شما نياز دارم(...به نوعي که در " رنج هايي که به لذت بدل مي شوند" در آن به آن اشاره کرده ايد ) احساس که آدم را به فضايي رويايي فرو مي برد .مانند:" باز هم اطاق آبيم"...و صد البته از چون و چرا هايتان و گفتگوي ميان عقل و احساس که در نوشته هايتان به چشم مي خورد لذت مي برم ...که من دوست ندارم احساس يکه تازي کند...اما نگرشي زيبا حتي به اشيا داريد :"دفترم را هم از بين کلب خرت و پرت که ٢ سال است منتظر من هستند..."...چقدر مي تواند در اين دنياي بي رحم ماشيني به آدم ياري دهد...آخر مثلا وقتي به يک درخت اسمي بدهي ، آن

Behnam

درخت مي شود منحصر بفرد ...درختي سواي ديگر درختان ...درختي آشنا...بگذريم ...اما با اين مخالفم : "سعي مي کنم دوباره هماني باشم که در گذشته بوده ام < خود خود واقعي خودم..." چرا اميد به تکرا گذشته ، تنها اينک را تباه مي کند : گرچه خاطرات جزئي از وجود آدم مي شوند ...بگونه اي که گاه بقول "آندره ژيد": شايد يک گذشته ، تنها يک آينه را بوجود آورد ...اما باز خودش مي گويد : از هر لحظه ، شباهت ناپذير بودن .انرا با لحظات ديگد درياب ( نقل به مضمون)...که "فردا دير است" و "مرگ براي همسايه است"...راستي چقدر دوست داشتم بيشتر از" کوچه گرد عاشق" سر در آورم ...رهاي گرامي : اينبار بسيار در نوشته هايتان احساس رهايي کردم ...بسيار....باري اين پرحرفي مرا ببخشيد ...و تنها و باز اضافه مي کنم همه به نوعي به نوع نگرش شما نيازمنديم ...چقدر از خواندن مطالبتان احساس خوبي به من دست داد...احساس آرامشي با غم و تفکر و...احساس يک اطاق آبي ...شاد و سربلند

رها

وا ! چه خوابايی ميبينی ها ! خدا شانس بده ! من الان دو سال ميخوام يه خواب ببينم رفتم بالای کوه کنار خونمون نميشه ! اون وقت تو ميری قطب؟ بابا خوش به حالت !

بارون

سلام...خوش به حالت چه خواب خوبی...منم عاشق ماجراجويی هستم اما خوب هميشه که آدم شانس انجام کارهای بزرگ و نداره...خوش به حال اون ايرانی ها...موجب افتخاره...روزگار غريبی است..

واثق

سلام. نميدونم چرا من هم خيلی کم خواب ميبينم. و گاهی هم که خواب ميبينم صبح اصلا يادم نمياد. به ندرت خوابهای واضح ميبينم. اين خواب شما هم خيلي جالبه کاش منم ميتونستم ببينم. ممنون که به من سر ميزنی

ye doost

سلام.خيلی روان مينويسی.ادامه بده.به من هم بک سری بزن

يوسف و يلدا (change the world)

ایستاده است روبه سوی عزیزش::باچشمهای اشک آلود::نگاهش ثابت::صدایش لرزان::دستانش باز::آخرین نگاه ها...::خداحافظ!::امااين چه لحظه ای بود؟::بعدهافهميدم که کلمات *جدایی*و*رفتن برای همیشه* اين نقش غمناک رابازی کردند...::::شيرين ترين سلام هابه شما::موفق باشيد(هميشه)،به ماهم سربزنيد...خوشحال ميشيم:::: يوسف

اردی بهشت

سلام دوست خوبم....خيلی خوشحالم که تصادفا با بلاگ من آشنا شدی و لطف کردی نوشته های مرا خواندی...باز هم از اين کارها بکن...در مورد مسابقه ی بلاگ ها هم اگر به سايت اصلی مسابقه مراجعه کنيد آن جا می توانيد با انتخاب يکی از گزينه ها ثبت نام کنيد....http://www.topweblogs.com...موفق باشيد