فريدا

امروز سالروز تولد "فریدا كالو" نقاش مكزیكی هست. فکر می‌کنم پارسال درست همين روزها بود که من فيلمی ديدم به نام فريدا. تا قبل از اون چندان اين نقاش رو نمی‌شناختم. يادم هست که مقاله‌ی در موردش خونده بودم، اما هميشه تصوير و خصوصاً جاذبه‌ی اين تصاوير متحرک چيز ديگری‌ست. هنوز هم بعد از گذشت يک سال نمی‌دونم چه چيزی در اون فيلم من رو جذب خودش کرده بود. شخصيت، رفتار، نگرش و نحوه‌ی زندگي، ... شايد هم نقاشی‌ها. من از ديدن تصاويری که نقاشی و واقعيت در هم می‌آميختند لذت می‌بردم، يک جور تجربه‌ی ارتباط پنهان قاب نقاشی با زمينه‌ای که اون چارچوب از آن بيرون کشيده شده است. من با اون نوع سبک خاصش که در نقاشی‌هايش داشت که البته شايد بعضی تصور کنند سوررئالیست محسوب می‌شه (نمی‌دونم) و با رگه‌های بسيار مؤثری از فرهنگ مکزيکی ارتباط قوی نمی‌تونم برقرار کنم. رنج به تصوير کشيده شده در نقاشی به شدت آزارم می‌ده، شايد دليلش اين باشه و يا دليل ديگه‌ای. نمی‌دونم خرد شده‌ی کدام يک از اين دو بهتره، بدن فيزيکی و يا روح غيرمادی. گاهی وقت‌ها که هر دو با هم انسان رو دچار می‌کنه، بايد به چه چيزی دل خوش کرد.

فريدا رو دوست دارم. برای دوست داشتن کسی نبايد حتماْ با اون احساس يگانگی کرد. می‌توان متفاوت بود و نزديک، درست همان‌طوری که می‌شه در يک جهت بود، اما فرسنگ‌‌ها دور. هيچ‌ معياری قطعی برای نزديک کردن دل‌ها وجود نداره. گاهی وقت‌ها هيچ راهی برای ترميم يک روح خرد شده وجود نداره. فاجعه زمانی آغاز می‌شه که اون تمايلی که از سقوط و انحطاط روح جلوگيری می‌کنه با اون هم راستا بشه و اين حرکت بدون ترمز ...!!

هنوز در شگفتم که چه چيزی باعث معروفيت می‌شه. اين آدم‌های پيرامون هستند که کسی رو به اوج می‌رسونند و يا گمنام رها می‌کنند. پس معيار قطعاً‌ تنها خود شخص نيست، همه چيز با ترازوی جامعه سنجيده می‌شه. فريدا يک هنرمند نقاش بود با روحی به شدت حساس، شايد سوررئاليست و شايد به قول مجله‌ی زنان يک "اسطوره‌ی سورئاليست زنانه"، يک کمونيست، فيمينيست، يک خودشيفته و يا ... ديگر چه؟!


اين هم مختصری از زندگينامه‌ی فريدا:

فریدا در سال ۱۹۰۷ در شهر كوچكی در مكزیك متولد شد. پدر او نقاش و عكاس رومانیایی تبار بود. وی در سن ۱۸ سالگی طی تصادف وحشتناکی با اتوبوس بر تخت بیمارستان افتاد و بیش از ۳۰ بار مورد عمل جراحی قرار گرفت و در همین زمان كه حدودا ۲۰ سال داشت به نقاشی روی آورد.
مهمترین آثار كالو پرتره‌های اوست كه از آن‌جا كه این پرتره‌ها بیشتر خود نگار است آن را نشان خود شیفتگی او می‌دانند. در آثار كالو می‌توان دیدگاه‌های انسانی و اجتماعی او را به وضوح دید؛ وی به عنوان هنرمندی مدرن در جامعه‌ای در حال رشد از دید تاریخی وسیعی برخوردار بود و همیشه بنیادهای فرهنگ ملی خودش را در نظر داشت. فریدا با زندگی در چنین جامعه‌ای دو گانه و درگیر هویت شخصیتی دوگانه كسب كرد و این دو گانگی در تابلو معروفش دو فریدا به وضوح آشكار است. زنی با دو هویت مكزیكی و اروپایی، سمت راست این تابلو فریدای مدرن نشسته و سمت چپ فریدای بومی قرار دارد ، سمت راست خودآگاه شخصیت انسان و سمت چپ بخش ناخودآگاه است.
فریدا با اصالت هنری خود و فارغ از مكتب‌‏های هنری به نقاشی پرداخته است اما مرد پای هنر بومیان سرخ پوست مكزیك و نگارگری اقوام او را می‌‏توان در آثارش دید؛ او در عین این اصالت با نقاشی مدرن غریبه نبود و شاید از نقاشان مدرن به ویژه "ماكس ارنست" نقاش سوررئالیست نمادگرا در برخی كارهایش تاثیر پذیرفته باشد.
كالو در سال ۱۹۵۴ در سن ۴۷ سالگی درگذشت؛ خاكسترش در كوزه‌ای در خانه‌‏اش که الان به موزه‌ای تبدیل شده، نگهداری می‌‏شود.


پی‌نوشت: به خواست يکی از دوستان در قسمت نظرات به شوهر فريدا "ديه‌گو ريورا" اشاره‌ی مختصری کرده‌ام.


فریدا همراه با همسرش دیگو ریوراتصویر دیگری از فریدا

یکی از پرتره های این نقاش

فريدا می‌گويد: "من در زندگی‌ام دو تصادف بزرگ را تحمل کرده‌ام... اولی تصادفی که با اتوبوس کردم و تصادف ديگری ديه‌گو است."

/ 23 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهنام ۸

و هرگز نتوانستم اينها را هنر بدانم و يا حداقل : من نمي توانم با اينها ارتباطي هنري برقرار كنم ... ولي مي توانم مثله يك جدول : حل شان كنم ... و يا مانند يك چيستان ادبي : لذت ببرم از مهارتم در درك فلان تكنيك كه به فلان مفهوم رسيد ... اما از اين ها : هرگز آن سرايت ... و آن هنر مورد نظرم را نيافتم ... در تعدادي از كارهاي " فريدا " : اين را يافته ام ... باز هم هنوز 2 مگا كامنت ديگر دارم ... اما آتش بس مي دهم : ) ... پوزش مي خواهم كه سرت را بسيار درد آوردم ... تا بعد ... هميشه : شاد و سلامت و سرافراز باشي و در پناه خدا

بهنام ۷

نوعي انسان كه حتي نمي داني زن است يا مرد : يكي شده با طبيعت ... يعني جدايي خيالي اي كه : " من " را از " ديگري – محيط " جدا مي كند : از ميان برداشته شده ... و يك " شكل " ( حال گو نامش باشد : انسان ) در " بافت " خويش است ... با آن يكي شده و از " بافت " و " طبيعت " جدا نشده ... مي داني : به نظرم : در كارهايش ، همان : " يه كمي ها " ، آن " اندكي " ها ( كه منظور تولستوي بود ) : زيا دمي توان ديد كه رعايت شده ...

بهنام ۴

بعد شرح بيشتري مي دهد در مورد : دقايق بسيار حساسي كه براي كمال و تناسب لازم است ... كمي روشن تر ، كمي تاريك تر ، كمي درازتر ، كمي زودتر ، كمي ديرتر ، و اندكي بيش و مقداري كم ... چيزي اندكي زودتر و..و..و.. و به درستي معتقد است كه در آموزشگاه ها : هنر ، فراگرفته نمي شود : كه شبه هنر را مي شود آنجا آموزش ديد .... و صد البته منظور وي را بايد با خواندن كتاب ، دريافت ... و اما همه ي اينها را ، هنر را : هنره هنر را : در سرايت مي داند ( كه بحثش مفصل است ) ... انتقال احساس ... آن كمال و تناسب : شكل و محتوي ... رسيدن به اين و سرايت دادن آن ...

بهنام ۵ :)

خب حالا بروم خيلي خلاصه سر مطلبت : بار اول كه با كارهاي اين نقاش آشنا شدم ( فكر مي كنم دور و بر سال هاي 68 يا 69 بود ) ساعت ها دوست داشت به كارهايش نگاه كنم ... و اصلا هم حلاجي شان نكنم ... فوق العاده احساس عجيبي به من مي داد ... مخصوصا مثلا اين كارش (http://academic.reed.edu/spanish/courses/Spanish-210/Frida/Frida-SelfPortrait2.html ) ...

بهنام ۲

و غير از اين هم : خدا كمي حال و حوصله ي تايپ به من عطا كند ... بيشتر دوست دارم : فقط بخوانم و بخوانم ... كمي هم نمي دانم : اصلا فايده اي دارد نظري دادن اينجا و آنجا : فايده اي كه مي داني منظورم چيست : بهره بردن و بهره دادن ...

بهنام ۳

اجازه تا حرفم را با نقل قسمتي از سخنان " لئون تولستوي " را از كتاب " هنر چيست " ش شروع كنم : او براي رساندن منظورش در فرازي از كتاب ، اشاره اي به كار و سخنان " بريولف " كه يك نقاش روسي است مي كند و مي نويسد : " هنگام تصحيح طرح يكي از شاگردان ، بريولف در يكي از دوجاي آن اندكي دست برد و در نتيجه ، طرح بي ارزش و مرده ، ناگهان جان گرفت . يكي از هنر آموزان گفت : شما ‹ كمي › در آن دست برديد و همه چيز آن عوض شد ، بريولف گفت : ‹ هنر از آنجا شروع مي شود كه [ اندكي ] آغاز مي گردد ، و با اين كلمات ، برجسته ترين صفت مميزه ي هنر را بيان كرد . .....

بهنام ۱

رهاي عزيز : ممنونم از هميشه بودنت و مهمتر هميشه اينهمه : خوب آمدن و بودنت ... مهرت .... بلد نيستم خيلي خلاصه حرف بزنم ... و خب : يك دليلش هم اين است كه : متن زندگي دوستم در اينجا ( اين قسمتي از دنياي تان است ديگر ) چون برايم مهم است : پساگر دير مي آيم ، دليلش اينست كه با فكر آمده باشم و سر فرصت : و نه از روي رفع تكليف ... و چه : كه شما هم متن گنگ مرا به دقت خوانده و نظري داديد كه معلوم بود : از پشت آن هذيان واره ها : چيزهايي را ديده ايد ..

نرگس شقايق قاصدک

درود همسايه دلم برات تنگ بود مرسی که به يادم هستی مطلبت خيلی جالب بود منم فريدا را خيلی دوست دارم در پناه مهر باشی

لی لا - آبی آسمانی

جالبه با اينکه حس مشابه ای داری اما ازش نوشتی ... ميشه خواهش کنم اگر جواب کامنت منو ميديد تو پرانتز باز بدی؟ ممنون ميشم.