تولد يک زمستان

از پنجره‌ي اتاقم شاهد يكي از زيباترين روزهاي زمستان هستم و اين نواي آرام زيبا كه روح آدمي را تازه مي‌كند. دانه‌هاي برفي كه با وزش آرام يك نسيم به نرمي مي‌چرخند و مي‌رقصند و بر زمين مي‌نشينند، آسمان سپيد و افقي كه اين روزها هميشه گم مي‌شود، پشت‌‌بام‌هاي پوشيده از برف و بخاري كه از دودكش خانه‌ي همسايه بلند مي‌شود، گلوله‌هاي برفي كه هنوز آثارشان بر روي ديوار مانده و يادآور شيطنت خودم و نه نوه‌هاي كوچك خانه‌مان است،  ... انگار هنوز چيزي كم است كه منظره را زمستاني‌تر كند.

و اين زمستان كه براي مدت‌هاي طولاني منتظرش بودم و چنين زيبا. هميشه گذشته را اين‌گونه به خاطر مي‌آورم و توصيف مي‌كنم، كوچه‌هايي كه برف‌هاي كپه شده‌ در آن تا ارتفاع ديوارها بالا آمده است. پياده‌روهايي كه هميشه پوشيده از برف بود با كناره‌هاي يخ‌زده كه بايست با احتياط روي آن قدم برمي‌داشتي. سرخوردن روي برف‌ها بدون توجه به اين‌كه ممكن است كف چكمه‌هايت به خاطر آن صاف و لغزنده شود. كپه‌ي برف داخل باغچه كه داخل آن براي يك خانه‌ي برفي زيبا خالي شده و روي آن يك سرسره‌ي هيجان‌‌انگيز درست شده است. شيشه‌هاي بخار گرفته كه همواره ردي از نوشته هاي نامنظم كودكي بازيگوش روي آن‌ها به چشم مي‌خورد. و ديدن منظره‌هاي زيبايي در خارج شهر كه گاه به گاه وقتي براي احساس آرامش مي‌رفتي با رودخانه‌هاي پر آب و درختان برهنه و دشت‌هاي پوشيده در برف، وجودت را مملو از شادماني مي‌كرد ... آه !!

دوباره اين نواي دلنشين، افكارم افسار گسيخته مي‌تازند. انگار در اعماق ذهنم در جستجوي چيزي، جايي و يا خاطره‌اي هستند. به يك تولد مي‌انديشم. تولدي كه مي‌تواند مرا از تمام فكرهاي رنج‌آور و لحظه‌هاي غم‌بار رهايي بخشد. دوباره دچار همان مشكل قديمي شدم، و دوباره همان آرزوي قديمي كه اي كاش مي‌توانستم. كاش مي‌توانستم در آن نقشي داشته باشم و اين‌كه نمي‌توان همه‌ چيز را آن‌طور كه شايسته است در اختيار گرفت. اما تفاوت گذشته و اكنون چيزي فراتر از زمان سپري شده است. تجربه‌هايي كه احتياط را برايم به ارمغان آورده است. ديگر كسي نيست كه سرزنشم كند كه چرا، راهنمايي‌ام كند كه اين‌گونه و ...  و حالا خودم هستم و خودم و همان دنيايي كه براي خودم ساخته بودم. دنيايي كه تنگ و تنگ‌تر مي‌شود، چون جاي همه در آن خالي است و من براي تك تك آنهايي كه مي‌شناختم دسته گل‌هايي نشانده‌ام و خاطره‌هايشان را به دور ريخته‌ام.

در زير پنجره و كنار شوفاژ مي‌نشينم. به خاطر ندارم آخرين باري كه رمان محبوبم را خواندم كي و چه زماني بود. اما الان به شدت به يك فضا احتياج دارم. فضايي كه لحظه لحظه‌ي آن انرژي و شادماني را به وجودم تزريق كند. اين‌كه اينجا بنشينم، در حالي‌كه دارم از حس سرما و ديدن بارش برف زيبايي در آن‌سوي پنجره‌ي اتاقم لذت مي‌برم، يك نوشيدني گرم بنوشم و كتاب مورد علاقه‌ام را ورق بزنم و مهم‌تر از آن، هرچه غم و رنج و اندوه و اضطراب است از وجودم بيرون بريزم. چرا كه ديگر جايي براي لذت بردن در آن يافت نمي‌شود.

/ 6 نظر / 5 بازدید
marzi

وبلاگ خيلی قشنگی داريد. آری بايد غمهای گذشته را فراموش کرد. هر چند که کاری است بس مشکل. موفق باشی.

بهنام

سلام ... دوست دارم چند بار ديگه بخونم ... بسيار زيباست حس و حالی که دارد ... اما خرابش نکنم ها : برف و بارون رو به همون علتی که تو وبلاگم گفتم دوست ندارم : يعنی وجود بی خانمان ها و يا کسانی که دارای وسائل گرمايشی و ... نيستند ... اما واقعا حس زيبايی دارد نوشته تون ... و اون موجود که داری حسش می کنی بذار از ميان خاطره ها : به دنيا بياد ... شخصيتی جدید یا پخته تر یا ماهرتر و یا ... که با سزارين متولد نمی شه ... اما تا فهميدی حس های مبهمی که داری : چی هستند : می بينی همه چيز روشن شد ... به قوله نويسنده ای : مثله دوچرخه سواری می مونه ... بچه يهو دستشو ول می کنه و داد می زنه : ببين مامان : ياد گرفتم ... فعلا با اجازه

بهنام

راستی يه خواهش : می شه هر وقت مطلب تازه می فرستی : اينجا خودت را پينگ کنی تا زودتر متوجه بشيم : http://www.blogrolling.com/ping.phtml کافيه اسم وبلاگ و زيرش آدرس رو بنويسی Ping رو فشار بدی ... البته اینبار اینکار رو کرده ام ... بازم ممنون ... شاد باشی دوست گرامی

واثق

سلام دوست عزيز. بسيار بسيار زيبا بود. حس بسيار زيبايی هست . يادآور خاطرات. امکان نداشت برف بياد و همون موقع نرم برف بازی. آدم برفی و ... الانم دلم لک ميزنه برای اينکارا هميشه هم ميگم کاش بچه بودم بازم همين کارها رو ميکردم الانم کسی جلوم رو نميگيره جز خودم . نميدونم چرا. اما هنوزم نميتونم اين شيظنتها رو کامل کنار بزارم :) تو ايميلتون ميفرستم

لیلا

رهای نازنيم. دوست مهربان از محبتهات سيرابم کردی. بله يادآوری گذشته ی آنجوری که گفتی خوشايند است و لذت دارد نوشيدنی گرم و تماشای برفها... موضوع اين تولد چيست؟ مشکوک ميزنی خانم:) خوشحالم که روبراهی.

سيمياگر

سلام . تو فصلها زمستون رو خيلی دوست دارم و بيشتر از اون برف رو ميباره و همه چيز رو می پوشونه همه ی کثافتها و آشغالها فقط می مونه يه رنگ يکدست سفيد . خوش باشی